<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پـــاکـــ کـــن</title>
<link>https://w8-a-min.blogfa.com</link>
<description>I Cry When Angels Deserve To Die -SOD</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 29 Sep 2025 21:33:44 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>مس*تی هم درد منو دیگه دوا نمی‌کنه... </title>
<link>https://w8-a-min.blogfa.com/post/308</link>
<description>ذهنم نامرتبه. مس*تی هم بدترش می‌کنه. تمرکز کردن روی یک موضوع برام مثل عذاب می‌مونه. انگار مغزم تصمیم خودشو گرفته که خاموش بشه، مسخ بشه، دست بکشه از همه چی و من رو با همه مسئولیت‌ها تنها بذاره. سخت‌ترین مسئولیتم مراقبت کردن از خودمه. دلم نمی‌خواد اینو. من دلم دوست‌های کوچولوی آبی‌مو می‌خواد. همون آدم کوچولوها که روی بدنم بالا پایین می‌پریدن و جای اشکای من سر می‌خوردن. تنها چیزی که می‌دونم اینه که باید گریه کنم، ولی هیچی نمی‌تونه به گریه بندازتم.</description>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2025 21:33:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>w8-a-min</dc:creator>
<guid>w8-a-min.blogfa.com/post/308</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره هلو ها</title>
<link>https://w8-a-min.blogfa.com/post/307</link>
<description>پلان اول: به نظر می‌رسد که از لحظه اول سعی کرده بودم آن صحنه را فراموش کنم. وقتی تا گفتم «هلو دوست دارم»، رفت و چند تا هلو خرید. وقتی موقع خرید کردن دست‌هایم را گرفته بود و موقع صحبت کردن با لبخند نگاهم می‌کرد. برای شاید یکی دو هفته باور کرده بودم که می‌توان - محتمل و ممکن است - فراتر از مرزهای جسمانیت با او گام برداشت. بعدتر فهمیدم حتی همین مرزها را به سختی می‌توان حفظ کرد و انگار سعی کردم آن یکی دو هفته امید را هم فراموش کنم.</description>
<pubDate>Fri, 20 Dec 2024 11:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>w8-a-min</dc:creator>
<guid>w8-a-min.blogfa.com/post/307</guid>
</item>
<item>
<title>عکس‌هایم کو سید. </title>
<link>https://w8-a-min.blogfa.com/post/305</link>
<description>ذهنم مسنجم نیست برای نوشتن، صرفا همین که عصبانی‌م که تمام عکس‌هایی که توی وبلاگ می‌ذارم دارن پاک می‌شن. بابا اونا هم حامل بخشی از حس و پیام اون پست بودن دیگه. هیچ‌کدوم نموندن تقریبا. ای بابا. :(</description>
<pubDate>Wed, 19 Jun 2024 18:13:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>w8-a-min</dc:creator>
<guid>w8-a-min.blogfa.com/post/305</guid>
</item>
<item>
<title> اوهام سرخ یک شقایق‌ وحشی</title>
<link>https://w8-a-min.blogfa.com/post/304</link>
<description>آره خلاصه، تا اومدیم شروع کنیم شفاف و شاد نوشتن، یه چیزی شد مبهم و تار. وقتی هم که دنیا مبهم و تاره، فقط استعاره‌ها می‌تونن توصیفش کنن.</description>
<pubDate>Sun, 10 Sep 2023 16:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>w8-a-min</dc:creator>
<guid>w8-a-min.blogfa.com/post/304</guid>
</item>
<item>
<title>1. برغان و آغشت</title>
<link>https://w8-a-min.blogfa.com/post/303</link>
<description>نمی‌دانم دقیقا کی و چطور رویای جهان‌گرد شدن و شهر به شهر رفتن، شد عروس ذهنم. لجظه‌هایی را به خاطر می‌آورم که شش ساله بودم و مادرم برایم «ماهی سیاه کوچولو» از صمد بهرنگی را خواند. داستان پایان متفاوتی از کتاب قصه‌های کودکی همیشگی‌ام داشت و من که انگار تازه با خشونت زندگی روبه‌رو شده بودم، زدم زیر گریه. مدت‌ها فکر می‌کردم این کتاب چرا اصلا چاپ شده؟ چرا به دست ما رسیده و وقتی چنین پایانی دارد، پس نکته آموزنده داستان کجاست؟ بالاخره فهمیدم آنچه که ماهی سیاه</description>
<pubDate>Thu, 07 Sep 2023 15:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>w8-a-min</dc:creator>
<guid>w8-a-min.blogfa.com/post/303</guid>
</item>
<item>
<title>سلام. کسی اینجا هست؟</title>
<link>https://w8-a-min.blogfa.com/post/302</link>
<description>سلام. کسی اینجا هست؟ قالب وبلاگ رو عوض کردم چون حال و هوای خودم خیلی عوض شده. سبک زندگی‌م هم عوض شده تا حدودی. به‌نظرم این حیوونه خیلی با عشق داره گلَ رو حس می‌کنه، احساس خوبی داد بهم. درست همون‌طوریه که سعی می‌کنم این روزا با زندگی‌ باشم. وقتی شروع کردم وبلاگ نوشتن اسفند سال 90 بود، من متولد 78 ام، یعنی 12 سال‌م بوده. الان 1402 ئه، من 24 سالمه و دقیقا 12 سال گذشته. نصف عمرم این وبلاگ رو داشتم و نه، قرار نیست ترکش کنم.</description>
<pubDate>Tue, 05 Sep 2023 18:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>w8-a-min</dc:creator>
<guid>w8-a-min.blogfa.com/post/302</guid>
</item>
<item>
<title>اعترافات</title>
<link>https://w8-a-min.blogfa.com/post/301</link>
<description>برایم سخت بود بگویم و بنویسم که من هنوز دلتنگِ ... نه این مهمل‌ها چیست؟ من هنوز آن نگاه‌ را می‌ستایمش. برایم سخت بود که بگویم وقتی فهمیدم که تو دست‌هایی را می‌گیری که من هنوز در هر خیالبافی‌ام، با حسرت فرض می‌کنم که آن شب - آن تنها شبی که در نزدیکی‌ام بود و هر شب در نزدیکی تواند - آن‌ها را لحظاتی در دست گرفته‌ام. سخت بود به زبان بیاورم که چندین بار خواب دیده‌ام که از خشم، برایت نامه‌های تهدیدآمیز فرستاده‌ام و بلایی سرت آورده‌ام اما او به فرجام‎‌خواهی تو</description>
<pubDate>Sat, 04 Jun 2022 10:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>w8-a-min</dc:creator>
<guid>w8-a-min.blogfa.com/post/301</guid>
</item>
<item>
<title>تخمِ کفتر</title>
<link>https://w8-a-min.blogfa.com/post/300</link>
<description>گیجیِ این موقع‌ام را دوست دارم، گیجیِ دوازدهِ شب. البته من همیشه دوازده شب گیج نیستم، اما وقتی ملاتونین می‌خورم و خودم را در خواب‌آلودگی معلق نگاه می‌دارم، واردِ حالتِ وهم‌آمیزی می‌شوم. باید بنویسم. باید بنویسم و تمام تلاشم را بکنم بی‌سانسور بنویسم، چرا که مدت‌هاست که چنان صدایی از درونم به بیرونم - و نه از سطح به بیرونم - راه پیدا نکرده است، که گویی بی‌زبانم. خوب به خاطر می‌آورم تا همین چند وقتِ پیش، تا همین دبیرستان و یکی دو سال بعدش - این وبلاگ را وقتی</description>
<pubDate>Sun, 14 Nov 2021 21:41:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>w8-a-min</dc:creator>
<guid>w8-a-min.blogfa.com/post/300</guid>
</item>
<item>
<title>تركت لي وجعاً يكفيني سبعين عاماً، أي كرم هذا!</title>
<link>https://w8-a-min.blogfa.com/post/298</link>
<description>نه این تشویش را نه کلام و نه حرکاتِ ممتد و تکراریِ تکان دادن پا و نه بی‌قراری و ناتوانی از آرام نشستن به کناری تسکین نمی‌بخشد. درواقع تسکین آنقدر از این تشویش دور است که به اشتباه در این دو خط، در یک جمله به کنار هم آورده شده‌اند. نه مرا آغوشی آرام نمی‌کند و آنچه که گفته می‌شود تماماً - دروغ که نه - آرزو است که از دهانم بیرون می‌آید که «آغوشی است که مرا تسلی است» - ای کاش. اما هر آغوش خونین است و لب‌هایی که مرا می‌بوسد به خون آغشته‌اند و حتی از مژه‌هایتان</description>
<pubDate>Mon, 12 Apr 2021 20:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>w8-a-min</dc:creator>
<guid>w8-a-min.blogfa.com/post/298</guid>
</item>
<item>
<title>گذار</title>
<link>https://w8-a-min.blogfa.com/post/297</link>
<description>زندگی‌ام شده تماشای گذارها و مگر معنای گذار، چیزی شبیه «آمدن و رفتن» نیست؟ درواقع اگر دقیق‌تر بگویم، مگر معنایش «نماندن» نیست؟ آن کس که فکر می‌کردم تا همیشه دارمش، که ماندنی است، به ناگاه و ناآگاه بار سفر بست و حال من مانده‌ام و شیونِ پیش از موعدِ وداعِ مسافرانِ دیگرم.</description>
<pubDate>Thu, 04 Feb 2021 06:41:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>w8-a-min</dc:creator>
<guid>w8-a-min.blogfa.com/post/297</guid>
</item>
</channel>
</rss>
