بنجامین باتن
درخت سالخوردهیِ محکمی بودم و گلی کنارِ من بود که شاخههایِ نحیفی داشت. به یک اشاره میشکست و باد که نوازشگرِ دانههایِ من بود، برایِ او شلاقِ بیرحمانهیِ طبیعت به شمار میآمد. قطراتِ درشتِ باران که ریشههایِ محکمِ مرا به نرمی سیراب میکرد، زمین ِ او را گل میکرد و با سست کردنِ ریشههایِ نازکِ او دلش را ریش میکرد. خدا، خداوند که عظمتش مرا به سانِ پیامبری مبهوت میکرد و محظوظ میساخت، برایِ او عزیزی بود که عزیزش نداشت و این برگِ برگِ جلوه، تنها به آزارش برمیخاست.
من که نمیتوانستم او را چنین بیپناه و بیبهره از رقصِ بهار ببینم، آهسته آهسته خاکش را به خاکم نزدیک کردم. برگهایِ بزرگم را بالایِ گلبرگهایِ لالهگونش گرفتم تا از باران در امان باشد و ساقهیِ علفی ِ باریکش را به تنهیِ تنومندِ خویش تکیه دادم تا از باد و باران، تنها نجوایِ لالاییشان را بفهمد.
بعد از مدتی برگهایش جان گرفت و سبز شد. با ریشههایم خاکِ نو را رویِ ریشههای او میریختم و دیدم که ساقهاش رشد کرد و بالا گرفت. گل داد و در بهار و پاییز رقصید - حقیقتاً احوالش آنقدر خویش بود که اصلاً پاییز و بهار برایش تفاوتی نداشت.
![]()
فکر کردم دیگر این گل پا گرفته و میتواند دورتر از من به حیاتِ نباتیِ خویش ادامه دهد. بلندیِ ساقهاش را دیدم و فکر کردم که دیگر دستش به خورشید میرسد و نیازی نیست برگ و شاخهام را طوری تکان دهم که نورِ ملایمی از خورشید رویِ سبزیِ او بیفتد. پس در آغاز ِ زمستان، او را ترک کردم - شاید اگر اینطور نبود زمستان را هم مثل ِ پاییز نمیفهمید - و ساقهاش را بدونِ تکیه، به خودش وانهادم اما متوجهیِ دو چیز نبودم.
پس از آنکه من به جنگلی دورتر رفتم، ساقهیِ بلندِ او تماماً به خاک افتاده بود و من بعد از آنکه خبر را از پرندهها شنیدم، نمیفهمیدم چرا با وجود سبزتر و بلندتر شدن، آن ساقه نایستاده بود. و موردِ دوم و مهمتری که پرندهای دیگر به من گفت، خاصیتِ «بنجامین باتن» بود. این اسم را من و آن پرنده رویِ آنچه رخ داده بود گذاشتیم. من کوچک شده بودم. انگار که تجربه و تغذیهیِ چندین سالهام را به خاک پس داده باشم و آب رفته باشم. ساقهام نازک و نازکتر میشد و دستِ آخر، داشتم میشدم بهسانِ یکی از همان گلهایی که باد برایشان شلاق بود و به یک اشاره میشکستند. انگار که کاجی، ابتدا بید و سپس بنفشه و لاله شده باشد.
من که شاهدِ ویرانیِ آن گل بودم، میدانستم در آن سرما تنها با تکیه به درختِ دیگری میتوانم بمانم. پس درختی را که همنشینی با او برایم دلنشینتر بود انتخاب کردم و بیصدا کنارِ او پناه گرفتم و به فکر فرو رفتم. میدانستم که دیر یا زود باید خاکِ آن درخت را ترک کنم و نمیخواستم با نبودنِ ساقهای محکم، ساقهام فرو بریزد. نمیخواستم عاقبت با آن گل و با خاکی که به آن افتاد یکی باشم.
سرانجام یک روز پاسخم را دریافتم. یک روز نزدیکِ روزی که بهار میآمد یا شاید من به بهار میرفتم. من چیزِ کافی را به گل داده بودم، «فرصت». فرصتی که در راستایِ تقویتِ گل همانگونه که بود استفاده شد اما میبایست برایِ تغییر ِ ماهیت آن به کار میرفت. آنچه که به خاک میفتد، یک گل ِ ضعیف نیست. سببِ این به خاک افتادگی صفتِ گل نیست، ماهیت ِ گل است. ساقهیِ علفی هرچقدر هم که بلند باشد، محکم نمیایستد. این ماهیت چند سالی بیشتر باقی نمیماند. هر چقدر هم که من آن گل را مراقبت میکردم، مادامی که او ساقهیِ غیرِ چوبیاش را داشت تابِ بارِ وزنش را نمیآورد. حتی اگر هزاران برگِ سبز داشت، تابِ وزنِ آنان را هم نمیآورد و برگها هم تنها دلیلی بر بیشتر تکیه دادن بود.
حالا من گلی هستم نزدیک به پایان. بنجامین باتن نزدیک به آغازِ هستیاش. به درختی نگاه میکنم که به آن تکیه دارم و یاد میگیرم که چطور یک سرو ماهیتِ یک سرو را میگیرد. در تلاش برایِ درکم که چطور سبزیاش مستقل از دما و زمان و فصل و باران است. چطور در قطب همانقدر سبز است که در کوهستان که در استوا. دیر یا زود، باید این سرو را ترک بکنم و حتی اگر خلافِ این بخواهم، این را میدانم که تنها سرو میتواند، هر کجا سرو دیگری هست بروید.
پینوشت: اگر کسی اینجا را بخواند و مشتاق باشد که متن را بفهمد، شاید بد نباشد این مطلبِ گیاهشناسی را بیان کنم: از کودکی میدانیم که گیاهان بر دو قسم ِ تکلپه و دولپهای اند. بگذریم از تعدادِ گلبرگ و نحوهیِ چینش ِ آوند و ...، گیاهانِ دولپهای صرفِ داشتن ِ رشدی به نام ِ رشدِ پسین توانایی ِ داشتن ِ ساقهیِ چوبی ِ قطور دارند ولی گیاهان ِ تک لپه که عموماً این رشد را ندارد، ساقه های ِ علفی ِ نازک دارند و عمری بسیار کوتاهتر، بسیاری یک سال و دو سال و نهایتاً عددی کمی بالاتر.
پ.ن 1: عوض کردنِ ماهیت، کارِ سختِ لذت بخشیست. میدانید سلولهای بسیاری نابود شدهاند تا یک درخت تبدیل به یک گل ِ علفی شود. از نو یافتن ِ سلول، باید زمانبَر و طاقتبُر باشد.
پ.ن 2: در او حیات جاریست و در من مرگ، این زیباترین تضادیست که میتواند ما را بهم پیوند بدهد. مثلِ یک سرو بویِ زندگی میدهد.
پ.ن 3: هر کسی که وبلاگ مینویسد - یا هر چیز ِ دیگری- در خنثیترین حالت هم دوست دارد بداند چه تعداد کسانی و اصلاً چه کسانی این نوشتهها را میخوانند. یک زمانی اینجا برو بیایی داشت. یه زمانی کامنت گذاشتن یک رسم بود. بعدش هی آمدند تلگرام گفتند «ما میخوانیم ها!!»، بعدتر همان را هم نگفتند.! اگر میشود لطف کنید هر کسی که هستید، صمیمی و غیر صمیمی، آشنا و ناآشنا، خاموش یا روشن، میدانم میخوانید یا نمیدانم و ... یک عدد کامنت در این پست بگذارید.
+ پیشنهادِ همراه: دانلودِ The Beginning And The End از Anathema ، متنِ آهنگ