مس*تی هم درد منو دیگه دوا نمی‌کنه...

ذهنم نامرتبه. مس*تی هم بدترش می‌کنه. تمرکز کردن روی یک موضوع برام مثل عذاب می‌مونه. انگار مغزم تصمیم خودشو گرفته که خاموش بشه، مسخ بشه، دست بکشه از همه چی و من رو با همه مسئولیت‌ها تنها بذاره. سخت‌ترین مسئولیتم مراقبت کردن از خودمه. دلم نمی‌خواد اینو. من دلم دوست‌های کوچولوی آبی‌مو می‌خواد. همون آدم کوچولوها که روی بدنم بالا پایین می‌پریدن و جای اشکای من سر می‌خوردن. تنها چیزی که می‌دونم اینه که باید گریه کنم، ولی هیچی نمی‌تونه به گریه بندازتم. گریه کردن یه موهبه، مثل استفراغ کردن می‌مونه. من این روزا بیشتر حالت تهوع دارم تا غم.

خاطره هلو ها

پلان اول: به نظر می‌رسد که از لحظه اول سعی کرده بودم آن صحنه را فراموش کنم. وقتی تا گفتم «هلو دوست دارم»، رفت و چند تا هلو خرید. وقتی موقع خرید کردن دست‌هایم را گرفته بود و موقع صحبت کردن با لبخند نگاهم می‌کرد. برای شاید یکی دو هفته باور کرده بودم که می‌توان - محتمل و ممکن است - فراتر از مرزهای جسمانیت با او گام برداشت. بعدتر فهمیدم حتی همین مرزها را به سختی می‌توان حفظ کرد و انگار سعی کردم آن یکی دو هفته امید را هم فراموش کنم. با این حال نمی‌دانستم چرا بیش از این از او فاصله نمی‌گیرم و نمی‌دانستم که دارم بر سر مزار امید مرده خود سوگواری می‌کنم.

پلان دوم: حدود هجده نوزده سالم بود. حالا شش هفت سالی از آن اوقات می‌گذرد. به خاطر می‌آورم که همواره سردم بود و حتی در گرمای تابستان احساس می‌کردم که دارم یخ می‌زنم. نه. مشکل زیستی نبود و کم‌خونی نداشتم، چیزی درونم روحم واقعا یخ زده بود و این موضوع در شب‌های سرد زمستانی که با هم به دیدن تئاتر می‌رفتیم، بیش از همیشه به چشم می‌آمد.

او دست‌های گرمی داشت. گاهی به شوخی می‌گفت «خوب منو تو آب‌نمک خوابوندیا» ولی درست نمی‌دانم که چه حسی به من داشت و چه فکری درباره‌ام می‌کرد. شاید حتی به ندرت گوش می‌دادم از چه چیزی حرف می‌زند و به مکالمه در جریان اهمیت می‌دادم. من فقط به یک چیز فکر می‌کردم و انگار تمام آن رفت‌وآمدها بهای همان یک چیز بود: «من سردم است و او دست‌های گرمی دارد».

پلان سوم: به زحمت گام برمی‌داشتم و وزن وسایل روی دوشم سنگینی می‌کرد. برگشت گفت:‌ «ولی فلانی هم بچه خوبیه‌ها». گفتم: «نه». آن‌قدر قاطع گفتم «نه» که کمی جا خورد. من تمام این رفتارها را می‌شناختم - در واقع تجربه کرده بودم - و می‌دانستم که ذره‌ای نشانه خوب بودن کسی نیست. با کمی مِن‌ومِن گفت:‌‌ «نه بچه باحالیه». گفتم: «آره باحاله. می‌دونی تو مسیر جهنم باهاش خوش می‌گذره ولی تهش همون بساط آب جوش و جهنمه. با این آدم بهشت نمیری». چهره‌اش کمی جدی شد، اندکی تأمل کرد و تکرار کرد: «نه بهشت نمی‌ری». بعد سریع‌تر از من گام برداشت و دور شد.

حدود شش ساعت بعد توی رستوران نشسته بودیم. داشتند غذا می‌خوردند و من که از یادآوری برخی حرف‌ها بد رنجیده بودم، داشتم با غذایم بازی‌بازی می‌کردم. برف شدیدی پشت شیشه می‌بارید و «این آدم» از یادآوری «برخی حرف‌ها» دست برنمی‌داشت. نه چون نمی‌دانست که چقدر اذیت می‌شوم بلکه دقیقا چون می‌دانست. اولین کسی نبود که به‌نظرش حرص دادن و حرص خوردن من بامزه بود و حتی این موضوع هم پیش از این بارها «تجربه کرده بودم». راستش این جور مواقع از یک نقطه‌ای به بعد دیگر از آن حرف‌ها اذیت نمی‌شوم و فقط به این فکر می‌کنم که واقعا چطور آزار دادن کسی می‌تواند برای دیگری انقدر جالب و مصرت‌بخش باشد.

بعد از مدت طولانی سکوتم، بالاخره بلند شد و در تلاش برای تقلید عذرخواهی‌، بغلم کرد. گرچه که به نظرم عذرخواهی کسی که به عمد کسی را می‌آزارد، نمی‌تواند واقعی باشد - حتی نمی‌تواند وجود داشته باشد - آن لحظه می‌دانستم که آن آغوش چیزی است که نیاز دارم. مثل دست‌های گرمی که در شب‌های سردم نیاز داشتم تا از سرما یخ نزنم و زنده بمانم.

با این حال، این بار دیگر با خودم صادق هستم. دیگر خاطره خریدن هلوها را فراموش نمی‌کنم.


نمی‌دانم از آدم‌های قدیمی هنوز کسی اینجا را می‌خواند یا نه. نمی‌دانم اگر می‌خواند، سیر وقایع زندگی من را به خاطر می‌آورد یا نه. در هر حال، شش سال قبل موقع انتخاب رشته دانشگاهی با دانش و علاقه تصمیم گرفتم روانشناسی بخوانم و البته یک سال قبل روی دستم تتو کردم «I talk like a psychologist, I act like a psycho» که پیشاپیش انتظارات کمال‌گرایانه‌ و غیرانسانی‌تان از روانشناس را با واقع‌بینی جایگزین کنم.

روانشناسی رویکردهای مختلفی دارد که هر کدام روی یک فلسفه خاص بنیاد شده‌اند و هر کدام تکنیک‌های خاص خود را دارند. یکی از این رویکردها، دراماتراپی است که بیشتر بر بیان و ابراز هیجان‌های فروخورده تمرکز می‌کند. به همین منظور، تکنیکی به نام «صندلی خالی» را شامل می‌شود که امروزه در رویکردهای شناختی-رفتاری یا حتی روان‌تحلیلی هم از آن استفاده می‌کنند. در صندلی خالی، درمان‌گر یک صندلی را روبه‌روی مراجع قرار می‌دهد و از او می‌خواهد فرض کنید کسی که خیلی دوسش دارد/ خیلی از او نفرت دارد/ خیلی از او عصبانی است - خلاصه کسی که هیجان شدیدی را در مراجع برمی‌انگیزد، روی صندلی نشسته است. حالا مراجع باید تمام حرف‌هایی را که فروخورده به این تصویر خیالی بزند اما دیگر لازم نیست حرف‌هایش را سانسور کند یا هیجان‌ واقعی خود را پنهان کند، چراکه این حرف زدن این بار هیچ عواقبی ندارد.

من هم داشتم فکر می‌کردم که حرف‌هایی هست که درون سینه‌ام سنگینی می‌کند اما کسی وجود ندارد که آن‌ها را بشنود. کسی نیست تا هیجان واقعی من در آن لحظه‌ها را درک کند و مخاطبی که می‌تواند واقعا روی صندلی بنشنید، احتمالا شنیدن آن‌ها را جز «اتلاف وقت» نمی‌داند. من نمی‌خواهم به گفته‌ها و احساسات خودم بی‌احترامی کنم. در نتیجه، آن‌ها را به کسی که متوجه آن نیست تحویل نمی‌دهم. با این حال برای اینکه سرم را سبک کنم، می‌توانم خیال را روی صندلی بنشانم و همه چیز را بگویم.

از همین لحظه شروع می‌کنیم. از همین لحظه او اینجا روبه‌روی من نشسته است.

ادامه نوشته

عکس‌هایم کو سید.

ذهنم مسنجم نیست برای نوشتن، صرفا همین که عصبانی‌م که تمام عکس‌هایی که توی وبلاگ می‌ذارم دارن پاک می‌شن. بابا اونا هم حامل بخشی از حس و پیام اون پست بودن دیگه. هیچ‌کدوم نموندن تقریبا. ای بابا. :(

اوهام سرخ یک شقایق‌ وحشی

آره خلاصه، تا اومدیم شروع کنیم شفاف و شاد نوشتن، یه چیزی شد مبهم و تار. وقتی هم که دنیا مبهم و تاره، فقط استعاره‌ها می‌تونن توصیفش کنن.

ادامه نوشته

1. برغان و آغشت

نمی‌دانم دقیقا کی و چطور رویای جهان‌گرد شدن و شهر به شهر رفتن، شد عروس ذهنم. لجظه‌هایی را به خاطر می‌آورم که شش ساله بودم و مادرم برایم «ماهی سیاه کوچولو» از صمد بهرنگی را خواند. داستان پایان متفاوتی از کتاب قصه‌های کودکی همیشگی‌ام داشت و من که انگار تازه با خشونت زندگی روبه‌رو شده بودم، زدم زیر گریه. مدت‌ها فکر می‌کردم این کتاب چرا اصلا چاپ شده؟ چرا به دست ما رسیده و وقتی چنین پایانی دارد، پس نکته آموزنده داستان کجاست؟ بالاخره فهمیدم آنچه که ماهی سیاه کوچولو می‌خواست به ما آموزش بدهد، نه در پایان داستان، بلکه درست در مسیر داستان بود. شاید آن موقع برای اولین بار فکر کردم که مسیر از پایان مهم‌تر است و سپس برای سالیان سال، فراموشش کردم.

شاید هم ماهی سیاه کوچولو نبود که این فکر را در سرم تثبیت کرد، بلکه رانندگی‌های شبانه در جاده‌ها بود که کمک کرد بفهمم چقدر جاده را دوست دارم. شاید شکوفه‌‎های گیاه سنگون بود و شاید مه غلیظ اولسبلانگاه. به هر حال، «ما زنده به آنیم که آرام نگیریم؛ موجیم که آسودگی ما عدم ماست».

تا چند سال پیش، در واقع شاید تا همین سال پیش، مطمئن بودم می‌خواهم مهاجرت کنم و در یکی از بهترین دانشگاه‌های جهان تا دکترا درس بخوانم اما درست وقتی موقع اقدام کردن رسید، فهمیدم که نه. دانشگاه رفتن و درس خواندن مرا فرسوده کرده است، تحصیل همزمان در دو رشته کردم اما هنوز نمی‌دانم با زندگی خودم چه کار کنم. هنوز آن دانشی که باید را واقعا ندارم و تنها زیر انبوهی از تکالیف غرق شده‌ام. من به زمانی برای «من» نیاز دارم. این‌گونه بود که شروع کردم ایده سفر را مطرح کردن و چه خوب که کسانی اطرافم بودند، که تقریبا همزمان با من، به همین بن‌بست خوردند.

از بعد از عید که زندگی‌ام از طوفان به گردباد ملایمی تبدیل شد، یک سفر رفتم شیراز و یک سفر پلور. خیلی خوب بود اما آن‌ها آن‌طور که باید سفر نبود. از هتل و اسنپ و هواپیما آن سفری که من می‌خواستم حسش کنم در نمی‌آمد. شاید هم آن موقع هنوز حس من آن‌چه که باید نبود. خلاصه که بعد از آن‌ها، درست یادم نیست اردیبهشت بود یا خرداد، با ح. عزیز رفتیم دو تا نقشه ایران خریدیم و دو دفترچه و خودکار و نشستیم به برنامه ریختن. ح. خوره تاریخ است و خیلی دوست داشتم حتما با او به دریاچه تخت‌ سلیمان سفر کنم. خصوصا که چند سال قبل مستند دریاچه را دیده بودم و بسیار جذاب و مرموز به‌نظر می‌رسید.

قزوین و زنجان، در مسیر دریاچه تخت سلیمان قرار داشتند. برای همین برای ساعت‌ها در کافه پرسه نشستیم و فهرستی از دیدنی‌های این دو استان تهیه کردیم و روی نقشه علامت زدیم. قرار ما شد خرداد ماه، بعد از امتحان‌های من...

... اما نشد! مرداد هم نشد. فکر می‌کنم اواسط مرداد بود که گفتم حالا که نمی‌شود راه دور رفت، حداقل راه‌های نزدیک خودمان را برویم. همین اطراف تهران، همین استان البرز... که خلاصه رفتیم سمت برغان.

برغان اولین سفر گروهی ما بود. من بودم و ح. و ن. و ر. و. (نیمی از حروف الفبا :)) ). نه شناخت کافی داشتیم از کمپ کردن و نه وسایل کافی داشتیم. من از یکی از دوستانم چادری هفت نفره قرض گرفتم، یکی دیگر قوری آورد و یکی چراغ و خلاصه یکی یکی جور شد (من اصلا آن موقع تازه فهمیدم سفر کمپ به چراغ شارژی نیاز دارد). عصر سوار شدیم بر رخش سفید من و راه افتادیم. دم‌دم‌های غروب بود که رسیدیم به کوهستان‌های قهوه‌ای رنگ شمال کرج، که گه‌گاهی با آبی فیروزه‌ای و زرد روشنی مخلوط می‌شد. چند تایی عکس گرفتیم و اولین استوری‌های پیج‌مان را گذاشتیم. گفتم پیج! اگر دوست داشتید از ما حمایت کنید، این هم پیج: @magiic_bus

بعد از استراحتی کوتاه، جاده پر و پیچ خم را ادامه دادیم به سمت برغان. ورودی روستا سراشیبی تندی داشت. با وجود اینکه پدال ترمز را تا ته فشرده بودم، ماشین از حرکت نمی‌ایستاد و آهسته شیب جاده را پایین می‌رفت. مرکز روستا پارک کوچکی بود با درختان بلند چنار. چند رستوران محلی در کناره پارک میزبان گردشگرها بودند. از مغازه‌ای مقداری مواد غذایی خریدیم و پرسیدیم کجا می‌توانیم کنار رود کمپ کنیم. گفت همان جاده شیب‌دار را برگردین بالا و بروید باغ سرهنگ.

جاده را برگشتیم بالا و به کمک تابلوهای راهنما، رفتیم به مسیری خاکی که ورودی چند باغ خانوادگی در آن بود. باغ اول گفتیم آقا نمی‌شود ما اینجا باشیم؟ گفتند نه اینجا خانوادگی است. بروید باغ سرهنگ. طوری که لابد باغ سرهنگ مقر بی‌خانوادگی (!) است.

برای رسیدن به باغ سرهنگ باید از جاده‌ای بسیار باریک، تاریک و خاکی رد می‌شدیم که قسمتی از آن، رسما پرتگاه بود. به‌زور حتی اندازه عرض پراید جای رد شدن وجود داشت. تعجب کردم ماشین‌های بزرگ‌تر چطور از آن رد شده‌اند. بالاخره رسیدیم به ورودی باغ، آقایی که مسئول بود، کارتخوان به دست ایستاده بود و با نگاه اول به ما گفت «اینجا خانوادگیه‌ها... سر و صدا نکنید!» ما هم شبی صد و پنجاه کارت کشیدیم و گفتیم «چشم!»

بعد از استفاده از سرویس بهداشتی و اجابت مزاج، رفتیم به بخشی که مردم دیگر چادر زده بودند. بزرگوار به ما گفت اینجا خانوادگی است اما خانواده‌های مد نظرش با صدایی بلند موسیقی گذاشته بودند و می‌خواندند و صفا می‌کرد - حتی تا نیمه‌های شب که دیگر خانوادگی‌مان درد گرفته بود.

خلاصه آن موقع، جایی کنار حوضچه ماهی‌گیری انتخاب کردیم - برغان باشگاه ماهی‌گیری دارد. برای بار اول یاد گرفتیم چطور باید چادرهای میله‌ای (واقعا نمی‌دانم اسم منطقی‌ترش چیست، از این‌هایی که باید برای سرهم کردنش هی میله در میله فرو کرد و بعد میله‌ها را در پاچه.. چیز... پارچه فرو کرد...) را سر هم کنیم و چراغ شارژی را به آن وصل کنیم. بعد رفتیم سراغ آتش روشن کردن روی منقل که فهمیدیم ای بابا! تنها یه بسته زغال خریدیم و کافی نیست. حتی بادبزن هم نداریم... البته بماند که ر. داشت با کتاب دانشگاهی‌اش آتش را باد می‌زد.

دو گروه شدیم، یه گروه رفتند دنبال هیزم - که می‌فروختند بسته‌ای پنجاه تومان - و یه گروه ماندند دنبال آتش. گروه دومی که عضوش بنده باشم، رفتم از گردشگر دیگری کمی هیزم و بادبزن گرفتم و گروه اول وقتی برگشتند، شاکی شدند که فرستادیم‌شان دنبال نخود سیاه. خلاصه به هر زحمتی بود، آتش روشن شد. سیب‌زمینی‌ها را فویل پیچیدیم و سوسیس‌ها را سیخ کردیم و پختیم و خوردیم. یک بخش جذاب ماجرا هم این بود که مارشمالو داشتیم و روی آتش گرفتیم و واقعا چیز خوشمزه و جالبی شد.

تا اواخر شب به صحبت و خنده مشغول بودیم و از نما لذت می‌بردیم. بالاخره آن خانوادگان محترم صدای موسیقی را خاموش کردند. مسئول باغ می‌گفت باید بعد دوازده شب صدای موسیقی را خاموش کنیم چون همسایه‌های محلی از ما شکایت دارند. حق هم دارند. ما یک شب آنجاییم اما آن‌ها باید هر شب تا نیمه‌شب صدا بشنوند. صدا که خاموش شد ما هم قصد خواب کردیم... آما...

چادری که ما داشتیم به‌اسم هفت نفره بود. بعدها فهمیدم وقتی می‌گویند هفت نفره، یعنی هفت نفر نشسته و نصف همین تعداد خوابیده. ما که پنج نفر بودیم عملا در هم می‌لولیدیم. من هم که شب اولی بود که بعد از مدت‌ها در خانه نمی‌خوابیدم و اصلا اولین شبی بود که در چادر می‌خوابیدم، خیلی خیلی اذیت بودم. اولا تازه دقت کردم چقدر خوابیدن روی تخت نرم و زمین واقعا سفت تفاوت دارد. دوما جا تنگ بود و من تنها به شکل خاصی راحت هستم بخوابم. سوما معمولا شب‌ها با لباس راحتی می‌خوابم و شلوار تنگی که پایم بود واقعا آزارم می‌داد.

خدا مرا ببخشد اما چند باری به بغلی‌هایم زدم تا کمی جمع شوند بتوانم بخوابم. نشد. آخر دست دیدم ح. بلند شد از چادر رفت بیرون و من هم دنبالش رفتم. اصلا راه نداشت بشود آنجا خوابید. کمی چرخ زدیم و رفتیم لب رودخانه که به ح. گفتم خیلی گرسنه‌ام. رفتیم دم بوفه اما بوفه تا هفت صبح بسته بود و تازه ساعت سه صبح بود.

چند دقیقه بعد دیدم ح. رفت سمت مسئول باغ و سپس مسئول باغ با خنده شیطنت‌آمیزی به من نگاه کرد. بعدتر فهمیدم ح. گفته بود من همسرش هستم و [چون زنان باردار] هوس ماهی کرده‌ام و خواسته از باشگاه به ما ماهی بدهند. حسابی شاکی شدم اما اگر ماهی می‌دادند - که ندادند- ارزشش را داشت. اصلا ماهی‌گیرها داشتند ماهی می‌گرفتندها... اما می‌گفتند ماهی نیست تا هفت صبح... در اینجا شاعر می‌گوید «ایش».

برگشتیم دم چادر کمی نون برداریم و دیدیم که عه! ر. هم در چادر نیست. نشسته بود دم چادر با گوشی بازی می‌کرد. آفتاب که زد ن. هم با ذکر «سرده سرده» آمد بیرون از چادر. خیال می‌کردیم و. با خیال راحت خوابیده اما بعدتر فهمیدیم او هم بیدار بود. طلوع که شد، من رفتم توی چادر و وقتی همه بیرون بودند و جا باز بود، شلوار گشادی پا کردم و یک ساعت و نیمی خوابیدم. با این فکر از خواب پا شدم که یا خدا، اینجا قطب جنوبه و اگر یکم دیگر بخوابم، قطعا یخ می‌زنم.

بچه‌ها دورم پتو می‌پیچدند و چای آوردند و سعی کردند گرمم کنند. اینجا بود که فهمیدم «وجود پتوها از آنچه می‌اندیشید برای شما ضروری‌ترند». خدا وکیلی آن‌قدر سرد بود که فکر می‌کردم دیگر هیچ‌گاه گرما را احساس نخواهم کرد اما کمی بعد که به دمای طبیعی برگشتم، بلند شدیم پیاز و گوجه خورد کردیم و املت زدیم. املت خوب و خوشمزه‌ای بود و آخ چه می‌چسبد املت با نسیم صبح‌گاهی و نمای رود.

بعد رفتیم توی آب و حسابی آب‌بازی کردیم. آب سرد بود اما در گرمای ظهر تابستان می‌چسبید. یک سنگ پیدا کردم که شکل قلب بود اما فراموش کردم با خودم بیاورم. سمت دیگر رود، جنگل بود و می‌شد از سرسبزی هم لذت برد. ساعت‌ نزدیک یازده دوازده بود که نهار نخورده، از باغ سرهنگ بیرون زدیم و رفتیم به سمت آغشت.

آغشت یک قلعه خیلی زیبا دارد که وقتی اول نگاه کردم، فکر کردم باید متعلق به قرون وسطی باشد اما بعد فهمیدم این قطعه اصلا باستانی نیست، بلکه مالک خوش‌ذوقی زمین خود را به‌جای ویلا، به شکل قلعه ساخته. نمای بیرونی این قلعه 10 سال طول کشیده و نمای درونی آن حتی هنوز کامل ساخته نشده. ملک خصوصی است و ورود به آن ممنوع، اما از پنجره‌ها می‌شد داربست‌های درون قلعه را دید. گفتم پنجره، پنجره‌ها هم به‌جای شیشه، فلزی بودند و فضای قلعه‌ای در آن‌ها نیز کاملا رعایت شده بود.

دم آغشت چند عکس گرفتیم و بعد در جستجوی رودی دیگر گم شدیم! و. خیلی دوست داشت باز هم آب‌بازی کند و اصرار داشت به رود یا آبشاری برسیم اما من بی‌خوابی و گشنگی دیوانه‌ام کرده بود. هوا هم خیلی گرم بود، طوری که وقتی از مغازه دوغ خنک گرفتیم تا یک ربع بعد دوغ داغ داشتیم. خلاصه تسلیم شدیم و کنار جاده اصلی زدیم کنار و زیر سایه، آب‌‌دوغ‌خیار درست کردیم و جان دگر گرفتیم.

بعد از این، برگشتیم برغان. در برغان بستنی‌فروشی معروفی وجود دارد به نام «بستنی ثبت‌ملی گله» که ثبت ملی هم شده و واقعا بستنی‌هایش طعم متفاوتی دارد. سس قرمز رنگ خوشمزه‌ای هم به ما دادند تا روی بستنی بریزیم و بسیار خوشمزه بود. فکر می‌کنم حدود هفتاد تومان بود (این‌ها را می‌گویم که اگر خواستید بروید، قیمت‌ها دست‌تان باشد).

در نهایت، راه خانه را در پیش گرفتیم. موقع غذا خوردن، من مصر بودم که دوغ برای من خواب‌آور نیست و «نه دااا اصنشم خوابم نمی‌گیره» اما توی جاده واقعا به زور چشم‌هایم را باز نگه داشته بودم. البته اینکه دیشب عملا نخوابیده بودیم بی‌تاثیر نبود. کرج که بودیم برای چند لحظه واقعا چشم‌هایم بسته شد. برای جلوگیری از مرگ حتمی، نیم‌ساعتی کنار خیابان نگه داشتم تا بخوابم. این بار از گرما بلند شدم. توی تهران هم با اینکه از غرب آمده بودیم، هی اشتباهی می‌پیچیدم توی همت غرب و حسابی گیج‌وویج بودم.

آخر سر رسیدیم خانه و یک دل سیر خوابیدم. این سفر با تمام سختی‌هایش خیلی خوش گذشت و از برغان خیلی چیزها یاد گرفتیم. اینکه چه وسایلی نیاز داریم و چه مسائلی را باید در نظر بگیریم، چقدر توان بدنی داریم و... . توصیه می‌کنم اگر شما هم می‌خواهید زندگی گردشگری را آغاز کنید، از کمپ یک روزه اطراف محل سکونت خود شروع کنید و قبل از رفتن، حتما با کسانی که تجربه عملی دارند، مشورت کنید.

* راهنمای سفر:

امکانات باغ برغان: سرویس بهداشتی، منقل، فروش هیزم :))، بوفه فروش خوراکی، باشگاه ماهی‌گیری، تا حدودی امنیت به‌خاطر جمعیت و مسئولین مجموعه.

هزینه‌هایی که باید در نظر بگیرید: ورودی باغ، هزینه غذا، هزینه بنزین

وسایلی که باید همراه داشته باشید: چادر، بالشت و پتو، چراغ شارژی، اگر غذای پختنی دارید سیخ، توری، بادبزن و...

پ.ن: احساس می‌کنم متن را خوب ننوشتم و اصلا مشخص نیست که چقدر خوش گذشته! ولی خیلی خوش گذشته.

سلام. کسی اینجا هست؟

سلام. کسی اینجا هست؟ قالب وبلاگ رو عوض کردم چون حال و هوای خودم خیلی عوض شده. سبک زندگی‌م هم عوض شده تا حدودی. به‌نظرم این حیوونه خیلی با عشق داره گلَ رو حس می‌کنه، احساس خوبی داد بهم. درست همون‌طوریه که سعی می‌کنم این روزا با زندگی‌ باشم.

وقتی شروع کردم وبلاگ نوشتن اسفند سال 90 بود، من متولد 78 ام، یعنی 12 سال‌م بوده. الان 1402 ئه، من 24 سالمه و دقیقا 12 سال گذشته. نصف عمرم این وبلاگ رو داشتم و نه، قرار نیست ترکش کنم. حالا امشب خیلی خسته‌م ولی دوست دارم به زودی بیام اینجا سفرنامه بنویسم. اگه کسی هست یه اعلام حضوری بکنه.

با تشکر :))

اعترافات

برایم سخت بود بگویم و بنویسم که من هنوز دلتنگِ ... نه این مهمل‌ها چیست؟ من هنوز آن نگاه‌ را می‌ستایمش. برایم سخت بود که بگویم وقتی فهمیدم که تو دست‌هایی را می‌گیری که من هنوز در هر خیالبافی‌ام، با حسرت فرض می‌کنم که آن شب - آن تنها شبی که در نزدیکی‌ام بود و هر شب در نزدیکی تواند - آن‌ها را لحظاتی در دست گرفته‌ام. سخت بود به زبان بیاورم که چندین بار خواب دیده‌ام که از خشم، برایت نامه‌های تهدیدآمیز فرستاده‌ام و بلایی سرت آورده‌ام اما او به فرجام‎‌خواهی تو برخاسته، او که هرگز نام مرا هم به خاطر نمی‌آورد. 

‌از او پرسیده بودم که اگر معشوقه‌ای داشت، چه زمان می‌خواست رخت سفید بر تنش کند و او گفته بود هیچ‌گاه، او که تو خوب می‌دانی چون اسبی سرکش، دشت به دشت و مأمن به مأمن در حرکت بود، اما سرانجام به دشتِ تو آرام گرفت. آیا باید بر اعترافاتم بیفزایم که جایی در اعماق وجودم، دوست داشتم تو هم نتوانی او را رام کنی؟ چون من که هیچ‌گاه نتوانستم حتی گلی باشم که برای یک لحظه آن را می‌بوید (آیا لازم است بگویم این جملات بی‌معنی برای تو، برای من چقدر دردناک است)؟ دوست داشتم هنوز شهر به شهر و دیار به دیار در سفر باشد، تا شاید روزی باز از شهر من نیز عبور کند... بی‌نهایت به سرم زد که گستبی‌گری کنم که شاید یک روز مهمانِ خانه‌ام باشد، یا حتی پست‌تر از آن، برای او چون زنی هرجایی باشم تا تنها یک شب همبسترم باشد... آه که امیال تا کجا انسان را خوار می‌سازد. اما خوب می‌دانم که حالا تو - حالا سال‌هاست که تو - نه به گستبی‌گری و روسپی‌مآبی - بلکه به عزّ و احترام و ناز و غمزه، هم‌شهری و هم‌خانه و هم‌بسترش هستی. 

خدا می‌داند که هر بار در ژرفای احساسم خواستم که نباشی، نعوذ بالله گفتم و به زبان آوردم که اگر من لایق بودمش، او هیچ‌گاه از بامِ من نمی‌پرید و حال که بامِ من نتوانست آشیانش باشد، چه خوش که تو برایش پناه هستی و چون تو لایقی، باشد که همیشه باشی، اما خدا می‌داند که در ژرفای احساسم... .

بگذار برایت بگویم که دیشب خوابش را دیدم. نمی‌دانم الان هم هنوز در آن رشته که قهرمانی داشت فعالیت می‌کند یا نه - فرض کنیم مثلا شطرنج - خواب دیدم که در جایی که شطرنج‌بازان گرد هم می‌آیند، من هم رفته‌ام و آدم به آدم اسمش را می‌پرسم تا شاید نشانی از او پیدا کنم. بعد به یکباره شنیدم که اسمم را صدا می‌زد و ظاهرا پشت قفسه‌هایی بود و هنوز مطمئن نبود که من آنجا باشم. من دویدم از آنجا رفتم، پسِ ذهنم بود که پس تو چه می‌شوی؟ وقتی تو هستی - و وقتی من اسبی خفته به دشتِ خویش دارم که هنوز از او با تو سخن نگفته‌ام - اگر بگویم بله، اگر بمانم، اگر پاسخ بدهم، چه خواهد شد؟ دقیقا چون آن زمانی که تو هنوز نبودی و او صدایم میزد و من فکر می‌کردم که من که چنین ناتوانم، چرا بگویم بله و با سلانه سلانه کشیدنِ پیکرم در کنارش، بیش از پیش دهانِ زخم‌هایم را باز کنم؟ و چنین شد که من به کناره رفتم و چند ماه بعد تو... .

نمیدانم در خوابم چه شد، اما فکر می‌کنم او پیدایم کرد و من دیگر نتوانستم فرار کنم. یادم است گرمای پوستش را که در نزدیکی سرانگشتانم بود حس کردم و دیگر نتوانستم رها کنم - آخر من سال‌ها برای این صبر کرده بودم. سپس به من گفت که دیگر نباید بروم، دیگر نباید بگذارم قصه همچون سالیان قبل تکرار شود... طوری گفت که انگار او هم من را فراموش نکرده، و اگر آن‌قدر آن وهم دلچسب نبود که در آن غرقه شوم و بخواهم که واقعیت باشد، همینجا باید می‌فهمیدم که این تنها یک خواب است چرا که او هرگز حتی موجودیت مرا به خاطر هم نسپرد. 

در خوابم تو نبودی و چه شیرین بود که تو نبودی، اما اسبی که گفتم به دشت من خفته بود و من به خانه خودم و او برگشتم. تمام مدت به او نگاه می‌کردم و با خود می‌اندیشدیم که حال باید چه کنم؟ به تو گفتم که من هنوز آن نگاه را می‌ستایمش اما به والله قسم که چشمان معشوقِ من صدهزار از او زیباتر و غنچه‌اش بوسیدنی‌تر است، و هم مرا دوست می‌دارد و دوست می‌دارمش و همه این‌ها کمک کرد تا ماجرای شما را فراموش کنم مگر آنکه یک روز ناگهانی کسی را ببینم که شبیهِ آن خیال قدیمی است و انقدر دلم مشغول شود که بعدش چنین خوابی ببینم و چنین متنی بنویسم. بگذریم... از آن کس می‌گفتم که در خواب، مشغول کارهای خودش بود و من از پنجره به او می‌نگریستم. دلم می‌خواست که نبود - دیگر در این نامه اعترافات جای دروغ نیست - دلم می‌‌خواست که او هم مثل تو نبود و می‌توانستم با خیال راحت برگردم سراغ آن کس که حالا که تو هستی... . بعد فکر کردم چرا دلم می‌خواست نباشد؟ چون احساس گناه می‌کردم و فهمیدم که چون هرگز طوری که آن اسب به آغوش تو رام شد، این اسب دل‌سپرده و سرسپرده من نشد. نه که بگویم دوستم نداشت یا دلش با دیار دیگری بود، نه فقط آنگونه که او مراقب تو بود و اسمت را همه جا می‌آورد و فضای امن و شخصی خاصی برای تو قائل بود، این آدم برای من نبود. 

می‌دانی همه این‌ها باعث شد فکر کنم که من دو بار از تو کمترم، هم به خاطر اینکه تو کسی را داری که من هرگز نتوانستم داشته باشم و هم برای اینکه تو به گونه‌ای او را داری که من هرگز نتوانستم کسی را داشته باشم. 

از خواب بیدار شدم و به کسی که داشت با یک بوسه ازم خداحافظی می‌کرد، تنها گفتم: «منو ببخش». نمی‌دانست چرا و چه چیزی را باید ببخشد، اما حالا تو خوب می‌دانی که در خواب چه خیانتی به هردوی شما مرتکب شده‌ام. با این حال هنوز وقتی سر عقل باشم فکر می‌کنم که تو هرگز نباید او را رها کنی و با این کار زخم کهنه‌ی مرا به تقلا بیندازی،  اما خدا می‌داند که در ژرفای احساسم... .

- متن بازبینی نشده. 

تخمِ کفتر

گیجیِ این موقع‌ام را دوست دارم، گیجیِ دوازدهِ شب. البته من همیشه دوازده شب گیج نیستم، اما وقتی ملاتونین می‌خورم و خودم را در خواب‌آلودگی معلق نگاه می‌دارم، واردِ حالتِ وهم‌آمیزی می‌شوم. باید بنویسم. باید بنویسم و تمام تلاشم را بکنم بی‌سانسور بنویسم، چرا که مدت‌هاست که چنان صدایی از درونم به بیرونم - و نه از سطح به بیرونم - راه پیدا نکرده است، که گویی بی‌زبانم. خوب به خاطر می‌آورم تا همین چند وقتِ پیش، تا همین دبیرستان و یکی دو سال بعدش - این وبلاگ را وقتی دوم راهنمایی بودم شروع به نوشتن کردم - چقدر با دوستانم صحبت می‌کردیم و هر اتفاق را با جزئیات تعریف می‌کردیم، حتی اگر ساعت‌ها وقت می‌گرفت. اما حالا، در جوابِ «از فلانی چه خبر؟» فقط می‌توان گفت: «اون هم خوبه، شکر». نمی‌دانم آن‌ها هنوز هم با هم همین‌طور صحبت می‌کنند یا نه، اما من... من هم خوبم، شکر. 

من درست نرفتم. چند وقت پیش یک نفر به من گفت «اگر انتخابِ درستی کرده بودی حالا حالت خوب بود»، به نظرم هیچ جمله‌ای نمی‌توانست از این درست‌تر باشد، شاید ترجمه‌یِ همان «یا گناه نکنید یا توبه نکنید وگرنه تا ابد در این چرخه گیر خواهید افتاد»ِ ژان لاکان است، اما به شکل عامیانه‌تری، در محیطِ عامیانه‌تری، در موقعیتِ موثرتری از دهانِ کسی پرید که خودش هم حالش خوب نبود. خلاصه که من درست نرفتم... و قطعِ به یقین من تنها کسی نبودم که درست نرفتم. تا کجا حرف زده‌ام؟ از کجا حرف زده‌ام؟ بعید می‌دانم اصلاً خواننده‌ای داشته باشم، دستِ کم خواننده‌ای که مرا بشناسد؛ البته بهتر. وقتی کسی مرا بشناسد ناخواسته سعی می‌کنم مقابلش جورِ خاصی باشم، ناگزیر سانسور می‌کنم (یا می‌شوم). اما آدمِ ناشناس، بی‌اهمیت است؛ مهم نیست مرا لخت ببیند یا در الیافِ بافته از ابریشم و طلا. 

وبلاگِ یک نفر را می‌خواندم که صلاح نیست بداند وبلاگش را خوانده‌ام. نوشته بود که هیچ کس پیگیر ِ او نیست و محبوبِ کسی نیست و از این حرف‌ها، می‌خواستم حرف بزنم، یک کامنت بگذارم و در همین حد بگویم که من وبلاگش را می‌خوانم، اما صلاح نیست چون هر بار با هم صحبت کردیم، به نزاع و ناسزا رسیدیم، چون اگر از اون بپرسید می‌گوید من دلش را شکستم و بی‌رحمانه از حرف‌هایش سواستفاده کرده‌ام، و اگر از من بپرسید می‌گویم آدمی که بسیار ناسازگارانه پس از سال‌ها حد و مرز نمی‌شناسد و دست از غرض‌ورزیِ جنسی‌اش نمی‌کشد، لیاقتِ بیش از این ندارد. البته من فقط تناقضاتش را آشکار کردم، یعنی کثافتِ وجودش را از میانِ حرف‌هایش خودش قاب کردم گذاشتم جلویِ نقابِ «من فرشته‌ام»اش، و اسمِ این نباید سواستفاده باشد. به هر حال دیگر اهمیتی ندارد، رابطه مریضی که سال‌ها کژدار و مریض کش آمده بود، بالاخره خاتمه یافت اما در تمامِ این سال‌ها یک حسرت برای من باقی گذاشت، حسرتِ «اگر تو این گونه نبودی/ آن گونه بودی». راستش ناپخته و ناصواب است اگر آدمی بخواهد دیگری به میلِ او باشد، اما اشتباه نیست وقتی دعا کنیم کسی بیمار نباشد. شاید بتوان برخی رفتارها را بیمارگون در نظر بگرفت و برای ِ سلامتِ روحیِ افراد نیز آرزو کرد، پس مجازم که آرزو کنم ای کاش در همان سالیانِ کودکی نوجوانی آن‌قدر آسیب ندیده بود که حالا آسیب باشد. نه آسیبی چنان بزرگ که همه متوجه شوند، نه تیزی‌ای چنان درشت که همه بفهمند، اما به سانِ چاقویی کوچک، که هم خودش دسته‌اش را می‌برد و هم دستِ صاحبش را. 

البته او تنها کسی نیست که مشمولِ این آرزو می‌شود. من خداوندگارِ مرثیه‌خوانی برای انسان‌های از دست رفته‌ام، نه... نه آن‌طور که بسیار از دست داده باشم، من بسیار به دست نیاورده‌ام. آنچه که نصیبم شده، از ابتدا بسیار متفاوت بوده است با آن کمالی که می‌توانسته باشد. شاید همین خیال‌پردازی هم بیمارگون باشد، شاید الان دست به دعا شده‌اید برای سلامتم. شاید من هم بیمارم که نمی‌خواهم با کسی هم‌صحبت شوم یا نمی‌توانم به راحتی کنار بیایم. هم‌صحبتی با انسان‌ها برایم طاقت‌فرساست، در نهایت فرایندی رنج‌آور و بدون دستاورد است. 

این‌ها چیست؟ این جفتگیات چیست؟ پوچ و بی‌سر و ته. می‌خواستم از خودم بنویسم اما توانایی‌ام برای این موضوع به شدت تقلیل رفته است. دقیقاً از اول دبیرستان خودم را به شدت سانسور کردم. دقیقاً از زمانی که شیفته‌ی کسی شدم که هرگز او را نداشته‌ام و هرگز نتوانستم با نفسی آزاد و خیالی خوش، دست‌کم بگویم که او را دوست می‌داشتم. گرچه که همین هم بی‌معناست. چطور ممکن است که فردی، کسی را نمی‌شناسد دوست بدارد؟ آیا این شیفتگی، به تمامی ظاهری/سطحی و کم‌ارزش نیست؟ پس چطور به جنون می‌کشد؟ سوالات بسیاری هنوز هم ادامه دارد. چند سال شده است؟ شش هفت سال... حالا من انقدر منگم که بتوانم در موردش صحبت کنم، مثل کسی که مست باشد و دست به اعتراف بزند، گرچه که من اگر مست باشم، فقط گریه می‌کنم. 

او (یک او-یی) به من می‌گوید که دائم در گذشته سیر می‌کنی. راست می‌گوید. حتی همین خبر برای شش هفت سالِ پیش است با اینکه همین دیشب مهمانِ خوابم بود. بگذریم. بعدش چه شد؟ دیپلم تجربی گرفتم، اگر بخواهم بگویم چگونه دیپلم گرفتم و با چه حالی برای کنکور نخواندم (غلط تایپی نیست)، نوحه‌سرایی را شروع کرده‌ام. من از همان روزی که لب‌هایم ترک خورد و احساسم، با ترس از پوسته‌ی شکافته‌ی تنم بیرون ریخت، دیگر نتوانستم درس بخوانم. چشم‌هایش واژه‌ها را نمی‌دید بلکه احساسش را میان واژه و کتاب و پیاده‌روی‌های پوچ تا کتابخانه جست‌وجو می‌کرد. لب‌هایم تشنه بود و بدنم خسته، چشم‌هایم برای سیراب کردن‌شان گریه می‌کرد و... بیا، نوحه آغاز شد اما شرحِ یک دوره‌ی افسردگی، جز نوحه نمی‌تواند باشد. همان افسردگی که تویِ مشهد، توی ماشینِ مسیرِ برگشت از قبرستان، او (یک او-یِ چه بسا دیگری) می‌گفت: «من اصلاً نمی‌فهمم یک آدم چطور می‌تواند افسرده باشد» و نمی‌فهمید چطور موجودیتِ زندگی و مرگِ کسانی را انکار می‌کند. 

بگذریم. سه سالِ آخرِ دبیرستان در یک جنگ دائمی بودم برای تغییر رشته به انسانی بودم و المپیادم را همان سال دوم رها کردم که چرایی و چگونگی آن هم بگذریم (گرچه هنوز پشتِ سرش واژه‌ی حسرت تداعی می‌شود). نهایتاً در کنکور تجربی رتبه‌ام شد پنج-شش هزار تجربی و انتخاب رشته‌یِ کنکور تک رشته زدم «سلولیِ شیراز». سهمیه‌ها جابه‌جا شده بود و قبول نشدم. صرفاً برای دوباره کنکور ندادن، رفتم آزاد بنویسم که خدا رحم کرد و با ذکرِ «آخه سگ رو بزنی میاد زیست گیاهی ثبت نام کنه؟ به حد نصاب نرسید» مجبور به انصراف شدم. خواندم برای کنکور انسانی و رتبه 190 آوردم و رفتم برای روانشناسی. سال بعد دو رشته کردم با زیست‌شناسی سلولیِ دانشگاه تهران، به قول ِ شاعر هم فال و هم تماشا. گرچه که کیفیت ِ سیستم آموزشی آن‌قدر پایین است که لاقل روانشناسی در ایران مشمولِ قضیه فال و تماشا نمی‌شود.

خلاصه که کمی مانده به پایانِ درسم و در این مدت تا توانستم کار کردم و جمع کردم و کلهم هیچ‌کدام - جز حظی که از علم می‌برم - به هیچ دردی نمی‌خورد برای زندگی. زندگی جایی در درون است. شاید چند سالی دست بکشم از تمام این تلاش‌ها و فقط بخزم درون خودم تا زندگی را واقعاً پیدا کنم. پیشاپیش متشکر از نصیحت‌هایتان اما لطفاً پیش خودتان نگاه‌شان دارید، قطعا اگر خودتان به آن‌ها عمل کنید بیشتر به دردتان می‌خورد تا به دردِ من. اگر هم پست را خواندید شرمنده از تهی بودنش. جان کندم که مقداری در مورد خودم بنویسم، واقعاً جان کندم. می‌گذارم این متن همین‌جا باشد، شاید حکمِ تخم کفتر داشت و دهانم باز شد برای سخن و نوشتنِ یک چیز ِ خوب. 

تركت لي وجعاً يكفيني سبعين عاماً، أي كرم هذا!

نه این تشویش را نه کلام و نه حرکاتِ ممتد و تکراریِ تکان دادن پا و نه بی‌قراری و ناتوانی از آرام نشستن به کناری تسکین نمی‌بخشد. درواقع تسکین آنقدر از این تشویش دور است که به اشتباه در این دو خط، در یک جمله به کنار هم آورده شده‌اند. نه مرا آغوشی آرام نمی‌کند و آنچه که گفته می‌شود تماماً - دروغ که نه - آرزو است که از دهانم بیرون می‌آید که «آغوشی است که مرا تسلی است» - ای کاش. اما هر آغوش خونین است و لب‌هایی که مرا می‌بوسد به خون آغشته‌اند و حتی از مژه‌هایتان - مژه‌های بلند و زیبایتان - به هنگام گریه خون می‌چکد.

× معنی عنوان: دردی را برایم به جا گذاشتی که برای هفتاد سالم کافی است، عجب بخشندگی و کرامتی!

CMs

گذار

زندگی‌ام شده تماشای گذارها و مگر معنای گذار، چیزی شبیه «آمدن و رفتن» نیست؟ درواقع اگر دقیق‌تر بگویم، مگر معنایش «نماندن» نیست؟ آن کس که فکر می‌کردم تا همیشه دارمش، که ماندنی است، به ناگاه و ناآگاه بار سفر بست و حال من مانده‌ام و شیونِ پیش از موعدِ وداعِ مسافرانِ دیگرم.