نمیدانم دقیقا کی و چطور رویای جهانگرد شدن و شهر به شهر رفتن، شد عروس ذهنم. لجظههایی را به خاطر میآورم که شش ساله بودم و مادرم برایم «ماهی سیاه کوچولو» از صمد بهرنگی را خواند. داستان پایان متفاوتی از کتاب قصههای کودکی همیشگیام داشت و من که انگار تازه با خشونت زندگی روبهرو شده بودم، زدم زیر گریه. مدتها فکر میکردم این کتاب چرا اصلا چاپ شده؟ چرا به دست ما رسیده و وقتی چنین پایانی دارد، پس نکته آموزنده داستان کجاست؟ بالاخره فهمیدم آنچه که ماهی سیاه کوچولو میخواست به ما آموزش بدهد، نه در پایان داستان، بلکه درست در مسیر داستان بود. شاید آن موقع برای اولین بار فکر کردم که مسیر از پایان مهمتر است و سپس برای سالیان سال، فراموشش کردم.

شاید هم ماهی سیاه کوچولو نبود که این فکر را در سرم تثبیت کرد، بلکه رانندگیهای شبانه در جادهها بود که کمک کرد بفهمم چقدر جاده را دوست دارم. شاید شکوفههای گیاه سنگون بود و شاید مه غلیظ اولسبلانگاه. به هر حال، «ما زنده به آنیم که آرام نگیریم؛ موجیم که آسودگی ما عدم ماست».
تا چند سال پیش، در واقع شاید تا همین سال پیش، مطمئن بودم میخواهم مهاجرت کنم و در یکی از بهترین دانشگاههای جهان تا دکترا درس بخوانم اما درست وقتی موقع اقدام کردن رسید، فهمیدم که نه. دانشگاه رفتن و درس خواندن مرا فرسوده کرده است، تحصیل همزمان در دو رشته کردم اما هنوز نمیدانم با زندگی خودم چه کار کنم. هنوز آن دانشی که باید را واقعا ندارم و تنها زیر انبوهی از تکالیف غرق شدهام. من به زمانی برای «من» نیاز دارم. اینگونه بود که شروع کردم ایده سفر را مطرح کردن و چه خوب که کسانی اطرافم بودند، که تقریبا همزمان با من، به همین بنبست خوردند.
از بعد از عید که زندگیام از طوفان به گردباد ملایمی تبدیل شد، یک سفر رفتم شیراز و یک سفر پلور. خیلی خوب بود اما آنها آنطور که باید سفر نبود. از هتل و اسنپ و هواپیما آن سفری که من میخواستم حسش کنم در نمیآمد. شاید هم آن موقع هنوز حس من آنچه که باید نبود. خلاصه که بعد از آنها، درست یادم نیست اردیبهشت بود یا خرداد، با ح. عزیز رفتیم دو تا نقشه ایران خریدیم و دو دفترچه و خودکار و نشستیم به برنامه ریختن. ح. خوره تاریخ است و خیلی دوست داشتم حتما با او به دریاچه تخت سلیمان سفر کنم. خصوصا که چند سال قبل مستند دریاچه را دیده بودم و بسیار جذاب و مرموز بهنظر میرسید.
قزوین و زنجان، در مسیر دریاچه تخت سلیمان قرار داشتند. برای همین برای ساعتها در کافه پرسه نشستیم و فهرستی از دیدنیهای این دو استان تهیه کردیم و روی نقشه علامت زدیم. قرار ما شد خرداد ماه، بعد از امتحانهای من...

... اما نشد! مرداد هم نشد. فکر میکنم اواسط مرداد بود که گفتم حالا که نمیشود راه دور رفت، حداقل راههای نزدیک خودمان را برویم. همین اطراف تهران، همین استان البرز... که خلاصه رفتیم سمت برغان.
برغان اولین سفر گروهی ما بود. من بودم و ح. و ن. و ر. و. (نیمی از حروف الفبا :)) ). نه شناخت کافی داشتیم از کمپ کردن و نه وسایل کافی داشتیم. من از یکی از دوستانم چادری هفت نفره قرض گرفتم، یکی دیگر قوری آورد و یکی چراغ و خلاصه یکی یکی جور شد (من اصلا آن موقع تازه فهمیدم سفر کمپ به چراغ شارژی نیاز دارد). عصر سوار شدیم بر رخش سفید من و راه افتادیم. دمدمهای غروب بود که رسیدیم به کوهستانهای قهوهای رنگ شمال کرج، که گهگاهی با آبی فیروزهای و زرد روشنی مخلوط میشد. چند تایی عکس گرفتیم و اولین استوریهای پیجمان را گذاشتیم. گفتم پیج! اگر دوست داشتید از ما حمایت کنید، این هم پیج: @magiic_bus

بعد از استراحتی کوتاه، جاده پر و پیچ خم را ادامه دادیم به سمت برغان. ورودی روستا سراشیبی تندی داشت. با وجود اینکه پدال ترمز را تا ته فشرده بودم، ماشین از حرکت نمیایستاد و آهسته شیب جاده را پایین میرفت. مرکز روستا پارک کوچکی بود با درختان بلند چنار. چند رستوران محلی در کناره پارک میزبان گردشگرها بودند. از مغازهای مقداری مواد غذایی خریدیم و پرسیدیم کجا میتوانیم کنار رود کمپ کنیم. گفت همان جاده شیبدار را برگردین بالا و بروید باغ سرهنگ.
جاده را برگشتیم بالا و به کمک تابلوهای راهنما، رفتیم به مسیری خاکی که ورودی چند باغ خانوادگی در آن بود. باغ اول گفتیم آقا نمیشود ما اینجا باشیم؟ گفتند نه اینجا خانوادگی است. بروید باغ سرهنگ. طوری که لابد باغ سرهنگ مقر بیخانوادگی (!) است.
برای رسیدن به باغ سرهنگ باید از جادهای بسیار باریک، تاریک و خاکی رد میشدیم که قسمتی از آن، رسما پرتگاه بود. بهزور حتی اندازه عرض پراید جای رد شدن وجود داشت. تعجب کردم ماشینهای بزرگتر چطور از آن رد شدهاند. بالاخره رسیدیم به ورودی باغ، آقایی که مسئول بود، کارتخوان به دست ایستاده بود و با نگاه اول به ما گفت «اینجا خانوادگیهها... سر و صدا نکنید!» ما هم شبی صد و پنجاه کارت کشیدیم و گفتیم «چشم!»
بعد از استفاده از سرویس بهداشتی و اجابت مزاج، رفتیم به بخشی که مردم دیگر چادر زده بودند. بزرگوار به ما گفت اینجا خانوادگی است اما خانوادههای مد نظرش با صدایی بلند موسیقی گذاشته بودند و میخواندند و صفا میکرد - حتی تا نیمههای شب که دیگر خانوادگیمان درد گرفته بود.
خلاصه آن موقع، جایی کنار حوضچه ماهیگیری انتخاب کردیم - برغان باشگاه ماهیگیری دارد. برای بار اول یاد گرفتیم چطور باید چادرهای میلهای (واقعا نمیدانم اسم منطقیترش چیست، از اینهایی که باید برای سرهم کردنش هی میله در میله فرو کرد و بعد میلهها را در پاچه.. چیز... پارچه فرو کرد...) را سر هم کنیم و چراغ شارژی را به آن وصل کنیم. بعد رفتیم سراغ آتش روشن کردن روی منقل که فهمیدیم ای بابا! تنها یه بسته زغال خریدیم و کافی نیست. حتی بادبزن هم نداریم... البته بماند که ر. داشت با کتاب دانشگاهیاش آتش را باد میزد.
دو گروه شدیم، یه گروه رفتند دنبال هیزم - که میفروختند بستهای پنجاه تومان - و یه گروه ماندند دنبال آتش. گروه دومی که عضوش بنده باشم، رفتم از گردشگر دیگری کمی هیزم و بادبزن گرفتم و گروه اول وقتی برگشتند، شاکی شدند که فرستادیمشان دنبال نخود سیاه. خلاصه به هر زحمتی بود، آتش روشن شد. سیبزمینیها را فویل پیچیدیم و سوسیسها را سیخ کردیم و پختیم و خوردیم. یک بخش جذاب ماجرا هم این بود که مارشمالو داشتیم و روی آتش گرفتیم و واقعا چیز خوشمزه و جالبی شد.

تا اواخر شب به صحبت و خنده مشغول بودیم و از نما لذت میبردیم. بالاخره آن خانوادگان محترم صدای موسیقی را خاموش کردند. مسئول باغ میگفت باید بعد دوازده شب صدای موسیقی را خاموش کنیم چون همسایههای محلی از ما شکایت دارند. حق هم دارند. ما یک شب آنجاییم اما آنها باید هر شب تا نیمهشب صدا بشنوند. صدا که خاموش شد ما هم قصد خواب کردیم... آما...
چادری که ما داشتیم بهاسم هفت نفره بود. بعدها فهمیدم وقتی میگویند هفت نفره، یعنی هفت نفر نشسته و نصف همین تعداد خوابیده. ما که پنج نفر بودیم عملا در هم میلولیدیم. من هم که شب اولی بود که بعد از مدتها در خانه نمیخوابیدم و اصلا اولین شبی بود که در چادر میخوابیدم، خیلی خیلی اذیت بودم. اولا تازه دقت کردم چقدر خوابیدن روی تخت نرم و زمین واقعا سفت تفاوت دارد. دوما جا تنگ بود و من تنها به شکل خاصی راحت هستم بخوابم. سوما معمولا شبها با لباس راحتی میخوابم و شلوار تنگی که پایم بود واقعا آزارم میداد.
خدا مرا ببخشد اما چند باری به بغلیهایم زدم تا کمی جمع شوند بتوانم بخوابم. نشد. آخر دست دیدم ح. بلند شد از چادر رفت بیرون و من هم دنبالش رفتم. اصلا راه نداشت بشود آنجا خوابید. کمی چرخ زدیم و رفتیم لب رودخانه که به ح. گفتم خیلی گرسنهام. رفتیم دم بوفه اما بوفه تا هفت صبح بسته بود و تازه ساعت سه صبح بود.
چند دقیقه بعد دیدم ح. رفت سمت مسئول باغ و سپس مسئول باغ با خنده شیطنتآمیزی به من نگاه کرد. بعدتر فهمیدم ح. گفته بود من همسرش هستم و [چون زنان باردار] هوس ماهی کردهام و خواسته از باشگاه به ما ماهی بدهند. حسابی شاکی شدم اما اگر ماهی میدادند - که ندادند- ارزشش را داشت. اصلا ماهیگیرها داشتند ماهی میگرفتندها... اما میگفتند ماهی نیست تا هفت صبح... در اینجا شاعر میگوید «ایش».

برگشتیم دم چادر کمی نون برداریم و دیدیم که عه! ر. هم در چادر نیست. نشسته بود دم چادر با گوشی بازی میکرد. آفتاب که زد ن. هم با ذکر «سرده سرده» آمد بیرون از چادر. خیال میکردیم و. با خیال راحت خوابیده اما بعدتر فهمیدیم او هم بیدار بود. طلوع که شد، من رفتم توی چادر و وقتی همه بیرون بودند و جا باز بود، شلوار گشادی پا کردم و یک ساعت و نیمی خوابیدم. با این فکر از خواب پا شدم که یا خدا، اینجا قطب جنوبه و اگر یکم دیگر بخوابم، قطعا یخ میزنم.
بچهها دورم پتو میپیچدند و چای آوردند و سعی کردند گرمم کنند. اینجا بود که فهمیدم «وجود پتوها از آنچه میاندیشید برای شما ضروریترند». خدا وکیلی آنقدر سرد بود که فکر میکردم دیگر هیچگاه گرما را احساس نخواهم کرد اما کمی بعد که به دمای طبیعی برگشتم، بلند شدیم پیاز و گوجه خورد کردیم و املت زدیم. املت خوب و خوشمزهای بود و آخ چه میچسبد املت با نسیم صبحگاهی و نمای رود.

بعد رفتیم توی آب و حسابی آببازی کردیم. آب سرد بود اما در گرمای ظهر تابستان میچسبید. یک سنگ پیدا کردم که شکل قلب بود اما فراموش کردم با خودم بیاورم. سمت دیگر رود، جنگل بود و میشد از سرسبزی هم لذت برد. ساعت نزدیک یازده دوازده بود که نهار نخورده، از باغ سرهنگ بیرون زدیم و رفتیم به سمت آغشت.

آغشت یک قلعه خیلی زیبا دارد که وقتی اول نگاه کردم، فکر کردم باید متعلق به قرون وسطی باشد اما بعد فهمیدم این قطعه اصلا باستانی نیست، بلکه مالک خوشذوقی زمین خود را بهجای ویلا، به شکل قلعه ساخته. نمای بیرونی این قلعه 10 سال طول کشیده و نمای درونی آن حتی هنوز کامل ساخته نشده. ملک خصوصی است و ورود به آن ممنوع، اما از پنجرهها میشد داربستهای درون قلعه را دید. گفتم پنجره، پنجرهها هم بهجای شیشه، فلزی بودند و فضای قلعهای در آنها نیز کاملا رعایت شده بود.

دم آغشت چند عکس گرفتیم و بعد در جستجوی رودی دیگر گم شدیم! و. خیلی دوست داشت باز هم آببازی کند و اصرار داشت به رود یا آبشاری برسیم اما من بیخوابی و گشنگی دیوانهام کرده بود. هوا هم خیلی گرم بود، طوری که وقتی از مغازه دوغ خنک گرفتیم تا یک ربع بعد دوغ داغ داشتیم. خلاصه تسلیم شدیم و کنار جاده اصلی زدیم کنار و زیر سایه، آبدوغخیار درست کردیم و جان دگر گرفتیم.

بعد از این، برگشتیم برغان. در برغان بستنیفروشی معروفی وجود دارد به نام «بستنی ثبتملی گله» که ثبت ملی هم شده و واقعا بستنیهایش طعم متفاوتی دارد. سس قرمز رنگ خوشمزهای هم به ما دادند تا روی بستنی بریزیم و بسیار خوشمزه بود. فکر میکنم حدود هفتاد تومان بود (اینها را میگویم که اگر خواستید بروید، قیمتها دستتان باشد).

در نهایت، راه خانه را در پیش گرفتیم. موقع غذا خوردن، من مصر بودم که دوغ برای من خوابآور نیست و «نه دااا اصنشم خوابم نمیگیره» اما توی جاده واقعا به زور چشمهایم را باز نگه داشته بودم. البته اینکه دیشب عملا نخوابیده بودیم بیتاثیر نبود. کرج که بودیم برای چند لحظه واقعا چشمهایم بسته شد. برای جلوگیری از مرگ حتمی، نیمساعتی کنار خیابان نگه داشتم تا بخوابم. این بار از گرما بلند شدم. توی تهران هم با اینکه از غرب آمده بودیم، هی اشتباهی میپیچیدم توی همت غرب و حسابی گیجوویج بودم.
آخر سر رسیدیم خانه و یک دل سیر خوابیدم. این سفر با تمام سختیهایش خیلی خوش گذشت و از برغان خیلی چیزها یاد گرفتیم. اینکه چه وسایلی نیاز داریم و چه مسائلی را باید در نظر بگیریم، چقدر توان بدنی داریم و... . توصیه میکنم اگر شما هم میخواهید زندگی گردشگری را آغاز کنید، از کمپ یک روزه اطراف محل سکونت خود شروع کنید و قبل از رفتن، حتما با کسانی که تجربه عملی دارند، مشورت کنید.
* راهنمای سفر:
امکانات باغ برغان: سرویس بهداشتی، منقل، فروش هیزم :))، بوفه فروش خوراکی، باشگاه ماهیگیری، تا حدودی امنیت بهخاطر جمعیت و مسئولین مجموعه.
هزینههایی که باید در نظر بگیرید: ورودی باغ، هزینه غذا، هزینه بنزین
وسایلی که باید همراه داشته باشید: چادر، بالشت و پتو، چراغ شارژی، اگر غذای پختنی دارید سیخ، توری، بادبزن و...
پ.ن: احساس میکنم متن را خوب ننوشتم و اصلا مشخص نیست که چقدر خوش گذشته! ولی خیلی خوش گذشته.