گیجیِ این موقع‌ام را دوست دارم، گیجیِ دوازدهِ شب. البته من همیشه دوازده شب گیج نیستم، اما وقتی ملاتونین می‌خورم و خودم را در خواب‌آلودگی معلق نگاه می‌دارم، واردِ حالتِ وهم‌آمیزی می‌شوم. باید بنویسم. باید بنویسم و تمام تلاشم را بکنم بی‌سانسور بنویسم، چرا که مدت‌هاست که چنان صدایی از درونم به بیرونم - و نه از سطح به بیرونم - راه پیدا نکرده است، که گویی بی‌زبانم. خوب به خاطر می‌آورم تا همین چند وقتِ پیش، تا همین دبیرستان و یکی دو سال بعدش - این وبلاگ را وقتی دوم راهنمایی بودم شروع به نوشتن کردم - چقدر با دوستانم صحبت می‌کردیم و هر اتفاق را با جزئیات تعریف می‌کردیم، حتی اگر ساعت‌ها وقت می‌گرفت. اما حالا، در جوابِ «از فلانی چه خبر؟» فقط می‌توان گفت: «اون هم خوبه، شکر». نمی‌دانم آن‌ها هنوز هم با هم همین‌طور صحبت می‌کنند یا نه، اما من... من هم خوبم، شکر. 

من درست نرفتم. چند وقت پیش یک نفر به من گفت «اگر انتخابِ درستی کرده بودی حالا حالت خوب بود»، به نظرم هیچ جمله‌ای نمی‌توانست از این درست‌تر باشد، شاید ترجمه‌یِ همان «یا گناه نکنید یا توبه نکنید وگرنه تا ابد در این چرخه گیر خواهید افتاد»ِ ژان لاکان است، اما به شکل عامیانه‌تری، در محیطِ عامیانه‌تری، در موقعیتِ موثرتری از دهانِ کسی پرید که خودش هم حالش خوب نبود. خلاصه که من درست نرفتم... و قطعِ به یقین من تنها کسی نبودم که درست نرفتم. تا کجا حرف زده‌ام؟ از کجا حرف زده‌ام؟ بعید می‌دانم اصلاً خواننده‌ای داشته باشم، دستِ کم خواننده‌ای که مرا بشناسد؛ البته بهتر. وقتی کسی مرا بشناسد ناخواسته سعی می‌کنم مقابلش جورِ خاصی باشم، ناگزیر سانسور می‌کنم (یا می‌شوم). اما آدمِ ناشناس، بی‌اهمیت است؛ مهم نیست مرا لخت ببیند یا در الیافِ بافته از ابریشم و طلا. 

وبلاگِ یک نفر را می‌خواندم که صلاح نیست بداند وبلاگش را خوانده‌ام. نوشته بود که هیچ کس پیگیر ِ او نیست و محبوبِ کسی نیست و از این حرف‌ها، می‌خواستم حرف بزنم، یک کامنت بگذارم و در همین حد بگویم که من وبلاگش را می‌خوانم، اما صلاح نیست چون هر بار با هم صحبت کردیم، به نزاع و ناسزا رسیدیم، چون اگر از اون بپرسید می‌گوید من دلش را شکستم و بی‌رحمانه از حرف‌هایش سواستفاده کرده‌ام، و اگر از من بپرسید می‌گویم آدمی که بسیار ناسازگارانه پس از سال‌ها حد و مرز نمی‌شناسد و دست از غرض‌ورزیِ جنسی‌اش نمی‌کشد، لیاقتِ بیش از این ندارد. البته من فقط تناقضاتش را آشکار کردم، یعنی کثافتِ وجودش را از میانِ حرف‌هایش خودش قاب کردم گذاشتم جلویِ نقابِ «من فرشته‌ام»اش، و اسمِ این نباید سواستفاده باشد. به هر حال دیگر اهمیتی ندارد، رابطه مریضی که سال‌ها کژدار و مریض کش آمده بود، بالاخره خاتمه یافت اما در تمامِ این سال‌ها یک حسرت برای من باقی گذاشت، حسرتِ «اگر تو این گونه نبودی/ آن گونه بودی». راستش ناپخته و ناصواب است اگر آدمی بخواهد دیگری به میلِ او باشد، اما اشتباه نیست وقتی دعا کنیم کسی بیمار نباشد. شاید بتوان برخی رفتارها را بیمارگون در نظر بگرفت و برای ِ سلامتِ روحیِ افراد نیز آرزو کرد، پس مجازم که آرزو کنم ای کاش در همان سالیانِ کودکی نوجوانی آن‌قدر آسیب ندیده بود که حالا آسیب باشد. نه آسیبی چنان بزرگ که همه متوجه شوند، نه تیزی‌ای چنان درشت که همه بفهمند، اما به سانِ چاقویی کوچک، که هم خودش دسته‌اش را می‌برد و هم دستِ صاحبش را. 

البته او تنها کسی نیست که مشمولِ این آرزو می‌شود. من خداوندگارِ مرثیه‌خوانی برای انسان‌های از دست رفته‌ام، نه... نه آن‌طور که بسیار از دست داده باشم، من بسیار به دست نیاورده‌ام. آنچه که نصیبم شده، از ابتدا بسیار متفاوت بوده است با آن کمالی که می‌توانسته باشد. شاید همین خیال‌پردازی هم بیمارگون باشد، شاید الان دست به دعا شده‌اید برای سلامتم. شاید من هم بیمارم که نمی‌خواهم با کسی هم‌صحبت شوم یا نمی‌توانم به راحتی کنار بیایم. هم‌صحبتی با انسان‌ها برایم طاقت‌فرساست، در نهایت فرایندی رنج‌آور و بدون دستاورد است. 

این‌ها چیست؟ این جفتگیات چیست؟ پوچ و بی‌سر و ته. می‌خواستم از خودم بنویسم اما توانایی‌ام برای این موضوع به شدت تقلیل رفته است. دقیقاً از اول دبیرستان خودم را به شدت سانسور کردم. دقیقاً از زمانی که شیفته‌ی کسی شدم که هرگز او را نداشته‌ام و هرگز نتوانستم با نفسی آزاد و خیالی خوش، دست‌کم بگویم که او را دوست می‌داشتم. گرچه که همین هم بی‌معناست. چطور ممکن است که فردی، کسی را نمی‌شناسد دوست بدارد؟ آیا این شیفتگی، به تمامی ظاهری/سطحی و کم‌ارزش نیست؟ پس چطور به جنون می‌کشد؟ سوالات بسیاری هنوز هم ادامه دارد. چند سال شده است؟ شش هفت سال... حالا من انقدر منگم که بتوانم در موردش صحبت کنم، مثل کسی که مست باشد و دست به اعتراف بزند، گرچه که من اگر مست باشم، فقط گریه می‌کنم. 

او (یک او-یی) به من می‌گوید که دائم در گذشته سیر می‌کنی. راست می‌گوید. حتی همین خبر برای شش هفت سالِ پیش است با اینکه همین دیشب مهمانِ خوابم بود. بگذریم. بعدش چه شد؟ دیپلم تجربی گرفتم، اگر بخواهم بگویم چگونه دیپلم گرفتم و با چه حالی برای کنکور نخواندم (غلط تایپی نیست)، نوحه‌سرایی را شروع کرده‌ام. من از همان روزی که لب‌هایم ترک خورد و احساسم، با ترس از پوسته‌ی شکافته‌ی تنم بیرون ریخت، دیگر نتوانستم درس بخوانم. چشم‌هایش واژه‌ها را نمی‌دید بلکه احساسش را میان واژه و کتاب و پیاده‌روی‌های پوچ تا کتابخانه جست‌وجو می‌کرد. لب‌هایم تشنه بود و بدنم خسته، چشم‌هایم برای سیراب کردن‌شان گریه می‌کرد و... بیا، نوحه آغاز شد اما شرحِ یک دوره‌ی افسردگی، جز نوحه نمی‌تواند باشد. همان افسردگی که تویِ مشهد، توی ماشینِ مسیرِ برگشت از قبرستان، او (یک او-یِ چه بسا دیگری) می‌گفت: «من اصلاً نمی‌فهمم یک آدم چطور می‌تواند افسرده باشد» و نمی‌فهمید چطور موجودیتِ زندگی و مرگِ کسانی را انکار می‌کند. 

بگذریم. سه سالِ آخرِ دبیرستان در یک جنگ دائمی بودم برای تغییر رشته به انسانی بودم و المپیادم را همان سال دوم رها کردم که چرایی و چگونگی آن هم بگذریم (گرچه هنوز پشتِ سرش واژه‌ی حسرت تداعی می‌شود). نهایتاً در کنکور تجربی رتبه‌ام شد پنج-شش هزار تجربی و انتخاب رشته‌یِ کنکور تک رشته زدم «سلولیِ شیراز». سهمیه‌ها جابه‌جا شده بود و قبول نشدم. صرفاً برای دوباره کنکور ندادن، رفتم آزاد بنویسم که خدا رحم کرد و با ذکرِ «آخه سگ رو بزنی میاد زیست گیاهی ثبت نام کنه؟ به حد نصاب نرسید» مجبور به انصراف شدم. خواندم برای کنکور انسانی و رتبه 190 آوردم و رفتم برای روانشناسی. سال بعد دو رشته کردم با زیست‌شناسی سلولیِ دانشگاه تهران، به قول ِ شاعر هم فال و هم تماشا. گرچه که کیفیت ِ سیستم آموزشی آن‌قدر پایین است که لاقل روانشناسی در ایران مشمولِ قضیه فال و تماشا نمی‌شود.

خلاصه که کمی مانده به پایانِ درسم و در این مدت تا توانستم کار کردم و جمع کردم و کلهم هیچ‌کدام - جز حظی که از علم می‌برم - به هیچ دردی نمی‌خورد برای زندگی. زندگی جایی در درون است. شاید چند سالی دست بکشم از تمام این تلاش‌ها و فقط بخزم درون خودم تا زندگی را واقعاً پیدا کنم. پیشاپیش متشکر از نصیحت‌هایتان اما لطفاً پیش خودتان نگاه‌شان دارید، قطعا اگر خودتان به آن‌ها عمل کنید بیشتر به دردتان می‌خورد تا به دردِ من. اگر هم پست را خواندید شرمنده از تهی بودنش. جان کندم که مقداری در مورد خودم بنویسم، واقعاً جان کندم. می‌گذارم این متن همین‌جا باشد، شاید حکمِ تخم کفتر داشت و دهانم باز شد برای سخن و نوشتنِ یک چیز ِ خوب.