خانم قنبری را دوست داشتم. معلم اجتماعی‌ِ اول دبیرستان‌مان بود، نه از این معلم‌ها که کتابِ مزخرف و ابتدایی ِ اجتماعی را روخوانی کند و بچه‌ها نصفِ بیشتر کلاس‌های‌ش را هم نیایند و هر کی پرسید بگویند «اجتماعیه دیگه! رفتن نداره!» از آدم معلم‌هایی که نظریه‌هایِ گنده گنده را با بحث و تحلیل و فعالیت می‌کرد طوری فرو می‌کرد تویِ ذهنت که دیگر یادت نرود و اگر نمی‌رفتی سرِ کلاسش بقیه می‌گفتند: «نرفتی کلاسُ احمق؟؟؟ اجتماعیه‌ها!» 

نه فقط از آن معلم‌های خوبی بود که آموزش نمی‌دهد بلکه پرورش می‌دهد، بلکه از آن آدم‌هایی بود که تأثیراتِ حضورش در جامعه‌یِ کوچکِ مدرسه و دانشگاه کاملاً ملموس بود. از آن آدم‌هایی که اگر جامعه هزارتایی ازشان داشت، دیگر جامعه‌مان این شکلی نبود. چند نسل جلو می‌رفت می‌شد جهان اول. 

هیچ‌وقت تویِ کلاس از جبهه‌یِ سیاسی خودش حرف نمی‌زد و همیشه در توضیحاتش از یک برخوردِ سیاسی دو طرف را حامی ِ جبهه‌ای مجهول بیان می‌کرد. یادم نیست یکبار چی شد که بحث به انتخابات کشیده شد. گمانم آن‌دفعه واضح‌ترین نظرِ سیاسی‌اش را بیان کرد. گفت: «احمدی‌نژاد به خاطر مردم بودنش رأی آورد. از یک خانواده‌یِ مجلل، سیاسی یا با تربیت ِ خاص نبود. یک مردِ عادی بود. بین ِ یک مدرسه و دانشگاهِ عادی. با یک فرهنگِ عادی. احمدی‌نژاد دقیقاً نماینده‌یِ مردم بود. احمدی‌نژاد به ما نشان داد ما چگونه هستیم، یک نمونه‌یِ بزرگ شده و قدرتمند از ما بود. بگذارید یک مثال بزنم، راننده تاکسی‌ای که تا مسیر بارانی می‌شود مسیر ِ پانصد تومانی را می‌گیرد دو تومن و هزار و پونصدش را می‌دزد، می‌شود رئیس جمهوری که تا به قدرت می‌رسد یک پروژه‌یِ پانصد میلیاردی را می‌کند دویست میلیارد و صد و پنجاه میلیاردش را می‌دزد...»

زیر ِ بارانِ عصر ِ ولیعصر به این حرف‌ها فکر می‌کند و داد می‌کشم سر ِ راننده‌ای که می‌گوید کسی با این پول این مسیر را نمی‌رود، پولِ روزهایِ عادی. 

از ولیعصر می‌پیچم تویِ کشاورز و مسیر ِ تاکسی‌هایِ زردرنگ. به هرکس می‌گویم «تهِ همتِ غرب» بدونِ بحث سرِ قیمت و این‌ها به نشانه‌یِ وخامتِ اوضاع سر تکان می‌دهد و می‌رود.

برمی‌گردم سرِ کشاورز که شاید آژانسی چیزی پیدا کنم یا به امیدِ اینکه تاکسی‌هایِ خالی و دربستی سرِ مسیر بیشتر باشد، آقایی دارد با تلفنش حرف می‌زد و بینِ حرف‌هایش داد می‌زند: «ماشین» یعنی ماشین دارم و دنبالِ مسافرم. می‌گویم «آقا دربست گلستان می‌برید!؟» 

- چقد میدی؟

- چقد میخواین!؟

- بیست و پنج.

خوشحال از اینکه یک نفر قیمت ِ اصلی را گفته: «قبوله!»

- بشین تو ماشین.

می‌نشینم تویِ ماشین و راننده می‌رود سمتِ فاطمی. «خانم خدا شاهده الان کسی این مسیر رو با این قیمت نمیره! الان بگی ازت چهل رو میگیرن کم کم. همین الان رفیقم برد فرودگاه که نزدیک‌تره، از یارو چهل گرفت. حالا اصلاً گلستان کجا هست؟ بعدتر از باکریه!؟؟»

- «بله...»

تلفن می‌زنم به مادرم. داد می‌کشد: «کجایی تو!؟»

- اینجا.

- اینجا کجاست؟

- نزدیک مدرسه م هنوز.

- شیدا ساعت پنج و نیمه!!

- میدونم.

- تو چهار تعطیل شدی!!

- معذرت می‌خوام نمی‌خواستم دیر شه.

- یا اثبات میکنی کجا بودی یا دیگه پاتو از خونه بیرون نمیذاری!

- من چجوری اثبات کنم؟ با لیبرا بودم، ببین من اومدم یکم...

تلفن را قطع کرده بود. دوباره زنگ می‌زنم.

- چته؟!

- چرا قطع میکنی؟ من دارم با آژانس میام رسیدم یکم پول بیار پایین.

- برو از همون دوستات بگیر که باهاشون رفتی گشت و گذار. 

دوباره قطع می‌کند. زنگ می‌زنم پدرم.

- بابا مامان میخواد منو بکشه!

- چی شده؟

- یکم دیر شده! پولم بم نمیده. یکم پول بریز حساب من پول آژانسو بتونم بدم.

- چقدر خرج میکنی تو!! 

- خرج نمی‌کنم پولام خونه‌ست.

- باشه.

راننده می‌گوید: «به مامانت بگو هوا بارونیه، دیر میرسی.»

- نه آخه دیرم کردم. 

- بازم، الان تو میترسی بری خونه مامانت بکشتت!

می‌خندم: «اون که اغراق بود. منم اگه بچه‌م دیر می‌کرد نگران می‌شدم خوب. حق داره.»

- نه نباید داد میزد. 

- شمام بچه خودتون بود داد می‌زدید. نمی‌زدید؟

- اتفاقاً من دو تا دو قلو دارم یه چند سال از شما کوچیک ترن.

لبخند می‌زنم: «دوقلوها خیلی بامزه‌ن.»

- گفتید بعد از باکریه؟!

- بله.

- بعد از شهرک امیده؟!

- امید کجاست؟!

- بعد شهران یعنی؟

- اوووه! آره. دریاچه می‌دونید کجاست؟!

- یا خدا دریاچه؟!؟ باور کن کسی دیگه با این قیمت نمی‌بردت.

- می‌دونم، خیلی وایستادم می‌گفتم گلستان می‌رفتن.

- تو ترافیک همه‌ش استهلاک می‌شه برا ماشین. ماشین خراب میشه تو مسیر طولانی و ترافیک. هی گاز هی ترمز.

- باور کنید من بیشتر از این ندارم. همین رو هم قرض گرفتم.

- نه من که نمی‌گم شما بیشتر بده. ما و شما بیست و پنج توافق کردیم.

موبایلم را برمی‌دارم و به دوستم که پیام داده: «تو رسیدی؟ من بدبخت شدم!» پیغامِ «من هم همینطور می‌دهم.»

- شما چندمی الان؟!

- پیش دانشگاهی.

- نه خوب، دخترای من کمترن! 

- چندمن؟

- اول راهنمایی.

- خوب من خیلی کمتر نشون می‌دم. بهم چقدر می‌خورد؟

- تهش اول دبیرستان.

می‌خندم.

- چند روز کلاس داری اینجا؟

- چهار روز.

- همین طوری می‌ری میای؟ چه ترافیکیه اینجا. خدایی ازت پنجاه می‌گرفتن...

- میدونید نه تقصیر راننده‌ست نه مسافر. ولی انصاف نیست من هر بار برا رفتن به خونه پنجاه تومن بدم. حتی بیست و پنج تومنم انصاف نیست. 

- آره خوب. سرویس داشتی قبلا؟ً

- آره.

- چقدر میدادی؟

- دو و هفتصد. 

- نفری؟

- چهار نفر، هر کدوم دو و هفتصد.

- همه ش راننده؟

- نه بیشترش مال مدرسه بود. یک ملیون ماهی به راننده می‌رسید.

- با راننده قرارداد می‌بستید که بهتر بود.

- بچه‌ها می‌گفتن مدرسه مسئوله ولی راننده تضمیمی نداره.

- کدوم مدرسه بودی؟

- فرزانگان.

- شما که چنین مدرسه‌ای میری، خدایی مامانت نباید اونجوری باهات حرف بزنه.

می‌خندم: «گفتم که، حق داره.»

- آبجی از حکیمم راه داره؟! حکیم باز تره.

- بله.

- رشته‌ت چیه حالا؟

- تجربی.

- منو که میبینی اینجام، لیسانس حقوق دارم. خانمم شیمی خونده.

جا می‌خورم: «حقوق؟؟؟ پس چرا با رشته خودتون کار نمی‌کنید؟!»

- کار می‌کردم. همه‌ش تقصیر گزینش بود. یه روز اومدن گفتن گزینش نشدی. بعدِ هفده سال انداختنم بیرون...

- گزینش چی؟

- تو یکی از دفترهای قوه قضاییه کار می‌کردم. خدا شاهده یه ارباب رجوع ناراضی بیرون نمی‌رفت. یه روز اومدن گزینش... حتی بهم سنوات م ندادن. الان سه ساله بیرونم کردن. من که رفتم حقوقا رو دو بود. الان شده چهار... سنوات اگه میدادن واسه هفده سال کار باس بهم هفده ملیون اینا میدادن لاقل... به یه دردی می‌زدم. ببخشید آبجی، بگم عصبی میشم مجبورم سیگار بکشم.

- نمی‌خواستم عصبی‌تون کنم. ببخشید.

- حتی یه رشوه نگرفتم که امروز نگم چرا بیرونم کردن... کاش یه مشکلی داشتم و بیرونم می‌کردن... یه نفرم ناراضی نرفت... رفتم پیش رئیس بخش گفتم من شاکی خصوصی دارم؟ کسی شکایت کرده؟! گفت نه.. گفتم پس برا چی آخه؟! گفت تو گزینش رد شدی... آخه چه گزینشی... کاش یه رشوه‌ای چیزی می‌گرفتم...

لحنش بیشتر از صحبت رو به گریه می‌ماند. 

- نمی‌ارزید به اینکه خون خودتون رو کثیف کنید. ارزش اینکه الان بگید آدم خوبی بودم بالاتر از یه رشوه و پوله.

- چه فایده؟ خوب بودن من برا دوقلو هام نون و آب میشه؟ می‌دونی چند وقته هیچ جا نبردمشون؟ 

- نمی‌دونم چی بگم که براتون تسکین باشه واقعا... ولی شما با حقوق جاهای دیگه‌م می‌تونید بریدا...

- چه جای دیگه‌ای؟ هفده سال سابقه‌م اونجا بود. بخاطر رد گزینش حتی بهم ثبت سابقه ندادن. خانومم هزار تا امید داشت. چه آینده‌ای با من می‌دید و چی شد... هی نذر می‌کنه سفره می‌ندازه... هی دعا... اینو ببین.

یک آویز از لباسش در می‌آورد. از این کیف‌های کوچک‌ است که دعا تویش می‌گذارند و می‌اندازند گردن مردها. ادامه می‌دهد: «آیه‌های قرآن رو می‌نویسه رو اینا میندازه گردنِ من... ولی خدا هیچ کاری نمیکنه. این هفته وقت گرفتم برم پیش ِ رئیس ِمرکزی. بگم حاجی بعد از خدا امیدم فقط به شماست. اون که نادیده گرفت مارو. شمام نبینی دیگه هیچی... شاید اون دنیایی‌م نیست...» سختی همیشه انسان را سمتِ پوچی می‌برد. یادِ پوچی خودم می‌افتم. حالا دیگر لحن ِ حرف‌هایش بغض دارد. می‌ترسم حرف‌هایش را ادامه بدهد و بزند زیر گریه. 

- من هیچ کس رو ندیدم از قوه قضاییه راضی بشه... حتی شما که کارمندش بودید.

- آره آبجی، هیچ کس راضی نیست... مملکت رو به انحطاطه... خانمم برام کشمش و خرما گذاشته. مقویه. بیا شمام بردار.

ظرفش را سمت من میگیرد. یکی دو تا خرما و کشمش برمی‌دارم و می‌گویم: «ممنون».

- بیشتر بردار من از صبح خوردم. 

- کافیه.

از پدر و مادر و خانواده‌یِ من می‌پرسد و بعد از پرسیدن مشاغل می‌گوید: «بابا بازنشست شده؟!»

- پدر من خیلی جوون تر از این حرفاست.

- چند سالشه؟

- سی و هفت هشت.

- یعنی از من کوچیک تره؟!

- شما چند سالتونه؟!

- چند میخوره؟!

- خیلی بیشتر نمیخوره. همون سی و هفت و هشت. 

- دقیقاً درست گفتی ولی چهل و دو.

- بزرگ ترید پس.

- آره اونا زود ازدواج کردن و زود بچه‌دار شدن.

- اگه ازشون بپرسید می‌گن شما سود کردید.

بعد می‌پرسد از هزینه‌های مدرسه‌ام. می‌گوید اگر بچه‌هایش انفدر خرج مدرسه‌شان باشد اصلاً نمی‌خواهد درس بخوانند و کمی غیرمستقیم می‌گوید خاک بر سرت اگر دولتی قبول نشوی حالا که انقدر خرج کردی. نزدیکِ دهکده شده‌ایم.

- اینجا می‌خوان مترو بسازن؟

- هیچ‌وقت دقت نکردم چی کار می‌خوان بکنن ولی نه، مترو مسیرش اینجا نیست. مگه خط جدید.

- چی میخوای بخونی حالا؟

- زیست.

- اتفاقاً خانم منم از همینا خونده بود. سلولی مولکولی.

- منم دقیقاً همینو میخوام.

- بعدشم بیوشیمی.

- خانمتون کجا کار میکنن؟

- کار نمیکنه. بش گفتم قوه قضاییه نیرو میخواد بیا اونجا قبول شو. پاشو کرد تو یه کفش من باید درس بخونم. دو سال درس خوند فوق بیوشیمی قبول شه. بعدش که تموم شد باردار شد و دوقلوهام اومدن. رفتیم پرستار گفتم قلی یک و نیم! بش گفتم بشین خونه بچه ت رو بزرگ کن من خودم بهت یک و نیم میدم... 

باز غمگین می‌شود: «اون موقع پول داشتم. کار داشتم. یک و نیم رو ماهی می‌دادم بهش...بعدشم آزمایشگاه‌های خصوصی باید می‌رفت که اونام نمی‌گرفتن که، می‌گفتن شیش ماه بیا دوره ببین بعدش خدا می‌دونست بگیرن یا نه...»

- ببخشید وسط حرفتون، بپیچید بالا.

- این ور؟

- بله. فقط... من پول شما رو میدم. 

بیست و پنج را اول مسیر داده بودم به او. «یعنی بیشتر از بیست و پنج رو. ولی اگه مادرم پرسید بگید بیست و پنج. باز با من دعوا می‌کنه من واقعاً اعصاب دعوا رو ندارم.»

- باشه آبجی. ندادی م ندادی.

شماره‌اش را می‌گیرم و می‌رسیم دمِ خانه. مادرم پایین ایستاده و یک پنجی دستش.

- مامان ده تومن بده.

- ده؟! تو گفتی پنج...! چقد میگیره!؟

- سـ...بیست و پنج.

- دروغ نگو تو میخوای سی بدی. بذار من باهاش صحبت میکنم.

می‌دود سمتِ ماشین.

- آقا قیمتش همین بیست و پنجه. بیست رو دادی بهشون دیگه؟!

من: آره.

راننده: هرچقدر که خودتون میخواین بدید.

مادرم پیرزومندانه سر تکان می‌دهد. پول را می‌دهد. من که پشت ِ سر مادرم هستم به نشانه‌یِ ناچاری شانه بالا می‌اندازم و مادرم که برمی‌گردد راننده آهسته می‎‌گوید «موردی نیست.» 

می‌رود و مرا با خاطره‌یِ آشنایی با بغض ِ صدای ِ یک مرد تنها می‌گذارد.

از پله‌ها بالا می‌روم و فکر می‌کنم اگر قنبری عصبانیت مادرم و طوفان در انتظارم را می‌دید می‌گفت: «هیتلر از دل جامعه‌یِ مادران بود...»

 

+ دردِ عشق دردی‌ست که تنها یک بار می‌توان آن را برایِ اطرافیان تعریف کرد، اما می‌توان هزاران بار در هر روز آن را چشید و به افسوسش مرد.

کامنت