In a room full of art, i'd still stare at you.
بچه که بودم در یکی از معابد راهبهایِ بودایی زندگی میکردم. پدرم را زیاد نمیدیدم، مرد میانسالی بود با سر ِ تراشیده، مثلِ تمام ِ راهبها وقفِ اموراتِ معبد. مادرم اما زنِ جوان و مهربانی بود که هر روز صبح، مرا به زاویهیِ متفاوتی از شهر کوچکمان میبرد تا از آن منظر خورشید را تماشا کنم و لابهلایِ خندهاش میگفت: «برایِ پیر شدن زود است، من هنوز خورشید را از این زاویه ندیدهام.» مادرم تمامِ برگِ تمامِ گلها را میبویید و تمامیِ سنگها را به دقت نگاه میکرد، از نظرِ او همیشه «این یکی» متفاوت و جدید بود و ارزش ِ به خاطرش از خواب بیدار شدن را داشت. مادرم در لحظه زندگی میکرد و به لحظهها زندگی میداد.
پدرم دوست داشت من هم راهبی مثل ِ خودش باشم، ردایِ نارنجی رنگم را بپوشم و اطرافِ مجسمهیِ بودا را غرق در عطر گل و نور شمع کنم اما بیماریِ مهلکِ مادرم، همه چیز را عوض کرد. سیزده چهارده سال بیشتر نداشتم که مادر اول دچارِ ضعف و ناتوانی شد و بعد کم کم قوت راه رفتن را از دست داد. دیگر طلوع خورشید را از «یک ذره آنورِ ترِ» متفاوت و جدیدش تماشا نکرد و زیرِ فشارِ درد و یکنواختی، دیدنِ چوبهایِ سقف اتاق برایش تکراری و منزجرکننده میآمد. میگفت: «باید بروم.»
من که نوجوانی بیش نبودم میزدم زیر گریه. صحنهیِ گریهیِ «یک مرد» برایِ پدرم خجالتآور بود اما میدانستم مادرم دارد به شکل ِ قطرههایِ اشک ِ متفاوتِ من فکر میکند و حتی اینکه با اشکهایم او را در زندگیام نگه دارم برایم کافی بود. یک روز به سرم زد و رفتم پیش ِ پیرزن ِ نقاش ِ معبد و مشتاقانه نقاشی را یاد گرفتم. چند ماه بعد با اولین کشیدهام پیش ِ مادرم رفتم. بعدترها در نمایشگاهم اسمش را گذاشتم: «طلوع ِ خورشید از کمی آن طرفتر».
وقتی خندهیِ مادرم بعد از دیدنِ نقاشیام را دیدم تصمیمم را گرفتم. وسایلم را در بغچهیِ کوچکم ریختم و تا همیشه با اصولِ معبد و درسهایِ یک راهب خداحافظی کردم. به مادرم قول دادم که برایِ او دنیا را میگردم و هر چیز زیبا را نقش میکشم و اولِ هر سال تمام نقاشیهایم را برایش میآورم. ابتدا چین را گشتم و به تصویر برداری از چین پرداختم. زنان، مردان، غذاها، مناظر، رقصها، مراسم، گیاهان، حیوانات و ... . من دیدِ مادرم را نداشتم. دیدِ نقاشی را داشتم که میخواهد به مادرِ دردمندش زیبایی هدیه کند و هر چیزِ زیبایی که میبیند میکشد. روزانه بیشتر از چند نقاشی میکشیدم و به هر سختی که بود، راس مراسم سال نو، خودم را به مادرم میرساندم.
سال چهارم مادرم از دنیا رفت.
مسلماً دیگر انگیزهیِ قبل را نداشتم اما طبق وصیتش تابلوها را در نمایشگاهی در پکن به نمایش گذاشتم. بعد یک سرمایهگذاری آمریکا حامی ِ من شد و خرج ِ سفرم به کشورهایِ مختلف را پرداخت کرد. در ازای این کار من در نمایشگاههایم که حسابی هم طرفدار پیدا کرده بود (مردم با آمدن به نمایشگاههای من فقط نقاشی نمیدیدند، بلکه خلاصهیِ مختصر مفیدی از آنچه که از جهان نیاز داشتند و برای دیدنش باید میلیونها خرج میکردند میدیدند، این در دنیای کارمندی و پرمشغله، یک گزینهی به صرفه بود) از اقلام آنها استفاده میکردم و نامشان را میبردم. در یکی از نمایشگاهها، پدرم حاضر شد و آخرین حرفش را به من زد: «مرا ناامید کردی اما مادرت را ناامید نکن.» و خاکستر مادرم را به من سپرد. بدنِ لطیف ِ او حالا، هزاران ذرهیِ خاکستری رنگ شده بود که هر کدام با دیگری فرق داشت.
زندگی ِ من وفق ِ مراد میگذشت. به لندن، پاریس، وین، دبی، اورشلیم، برلین، فلورانس، توکیو، سانتیاگو و صدها شهر دنیا سفر کردم. تابلویِ زنان ِ زیبایِ ارمنی را کنارِ منظرهیِ سه خورشید در سنپترزبوک، آب بازیِ کودکانِ آفریقا را کنار ِ تابلویِ شفافیتِ آبهایِ جزایر قناری، مردان آفتابسوختهیِ کوبا را کنارِ سگهایِ سفیدِ قطب آویختم. اینها زیباییهای دنیا بودند؛ درختهای مملو از پروانه در فصل مهاجرت، همنواییِ چندین هزارنفره در کنسرتها، ساختِ موشک ِ جدید برایِ رویایِ رفتن به مریخ، جاندارِ تازه کشف شده زیرِ میکروسکوپ، طبیعتِ بکرِ سانفرانسیسکو، همه و همه... ارزش ِ این را داشت که مادرم یک روز ِ دیگر از خواب بیدار شود.
بیست و چند ساله بودم که فکر کردم شاید حالا باید در نقاشیهایم چیز دیگری بکشم. چیزی بیشتر از این دنیایِ هایپر رئال و موبهمو، شاید باید موهایِ دختر ِ افغان را بدونِ ترس ِ طالبان بیرون بگذارم و مردم ِ کرهیِ شمالی در تعامل با دنیا باشند و در منظرهای، هر هفت سیارهیِ منظومهیِ شمسی از زمین دیده شود. دنیایِ سورئالِ من زیباییهایِ دیگر ِ خودش را داشت. تخیل ِ انسان میتواند زیبا بیاندیشد و خالق ِ زیبایی باشد. نمایشگاههایم دوباره جان میگرفتند و میدانستم روح ِ مادرم است که به این زیباییها جان میبخشد.
یک روز نمایشگاهم را در تهران برگزار کردم. بیشتر ِ کشورهای خاور میانه جایِ محبوبِ من برایِ عکاسی نبودند. جنگ جزئی از این زیباییها نبود. جنگ، کثیفترین محصول ِ دنیا از دیدِ مادرم بود، مطمئن بودم - او که حالا با چشمهای من میبیند - نمیخواهد دیدنِ جنگ را از هیچ زاویهای امتحان کند. اما ایران، در آرامش ِ نسبی به سر میبرد. رئیس جمهور ایران چندی قبل گفته بود: «ایران را جنگ داخلی میخورد.» با این حال سلاحی آنجا به چشم نمیخورد، به قول یکی از پیرمردهایِ روستایی که نقاشیاش را کشیدم «صلاحی هم به چشم نمیخورد.» آتشکدهها، کوهها، لالهزارها، کویرها، بندر چابهار، کوههایِ مریخی، دریاچهیِ خون، رود ارس، بازارهای سنتی، شترها، لباس زنان شمالی و نگاهِ تیزبینِ دختران کرد؛ هر کدام رویِ بوم ِ نقاشیهایِ من، کنارِ زیباییِ دیگر کشورها، در موزهیِ هنرهایِ معاصر، خودنمایی میکردند.

همانجا بود که او را دیدم، در روز ِ نهمم از نمایشگاهِ ده روزه.
کنارِ پیشخوانِ شربتها ایستاده بود و خیره به یکی از تابلوها - در مقابل ِ او چه اهمیتی داشت کدامشان؟!- شربت مینوشید. نمیتوانم بگویم صورتش بیعیب بود اما چشمانش مسلماً هیچ عیبی نداشت. میدانستم اگر مادرم آنجا بود، حتی از پشت ِ سرش چشمانش را تماشا میکرد. من نمیتوانم چشمانِ او را توصیف کنم، تنها میتوانم بگویم آنها نه مربوط به یک زیبایی ِ سورئال، بلکه قطعاً مربوط به تخیل ِ شعری ِ خداوند بود. کسی تخیل ِ الهی مرا صدا زد و او به سمتش برگشت. در این میان، چند ثانیه به من خیره ماند و رفت.
به خانهام برگشتم، به معبدم. به اتاقِ کوچکی که هنوز بوی مادرم را میداد. چشمهایش را کشیدم. یک بار، دو بار، صدها بار چشمهایش را کشیدم، خیره کننده، مجذوب کننده. آن دختر حالا کجا بود؟ دختری که هارمونی ِ پروانهیِ رویِ شالش و پرواز ِ در چشمهایش را به رخ کشید. دستم به کشیدنِ هیچ چیز ِ دیگری نمیرفت. بیمار شده بودم. منی که تمام زیباییهای جهان را میدیدم و میگذشتم و به قیمتی بیاهمیت نقششان را میفروختم و تمامشان را فقط برایِ مادرم میخواستم، حالا آن دختر را میخواستم و او آنجا نبود. تهران نبود، شیراز نبود، اصفهان نبود. نامش چه بود؟ خانهاش کجا بود؟
چند سال طول کشید. چند سال او تنها الهامِ قلمویِ من بود. آخر سر ایدهای به ذهنم رسید. چند سالی بود که تلویزیون در ایران رواج پیدا کرده بود؛ بدونِ هماهنگی ِ شرکتِ حامیام (که چندی بعد از همان نمایشگاهِ تهران دیگر سراغشان نرفته بودم چون چیز ِ جدیدی نمیکشیدم که به دردشان بخورد. فقط چند باری همان طرحهای قدیمی را در چند جایِ دنیا به نمایش گذاشتند) طرحی از چشمهایش را به یک گروهِ تلویزیونی دادم تا تبلیغِ نمایشگاهِ مرا توی تلویزیون پخش کنند، روی کاغذها و تراکتها، رویِ بیلبوردهای ِ تبلیغاتی. اندوختهام را ذره ذره خرج ِ به نمایشگاه کشاندنِ او کردم.
چشمهایش زیباییهایِ دنیا را از من گرفته بود. سلامتم را از من گرفته بود. از وقتی آنها را دیده بودم، دیگر نمیتوانستم به چیز دیگری نگاه کنم. هزاران طرح از آن نگاهِ بینظیر میکشیدم و سیر نمیشدم، همهشان شبیهِ هم بودند و هرکدام آنقدر متفاوت بودند که بتوان از نو به آن خیره شد، مثل ِ طلوع ِ خورشید از کمی آنطرفتر.
بالاخره آمد. باید میدانست که این چشمان اوست و باید این شیفتگی ِ مرا درمییافت. خودم را نشانش ندادم اما او تا انتهایِ نمایشگاه ماند. شبانگاه دنبالش کردم و خانهاش را پیدا کردم. تویِ راهرویِ ساختمان، بیهوشش کردم و بیصدا او را درونِ ماشینی کشیدم که راستش را بگویم دزدیده بودم. سلامتِ روانیام را باخته بودم. میخواستم دیدنِ زیباییهای دیگر دنیا را پس بگیرم، چشمهایش را از حدقه درآوردم و سپس به خارج ِ شهر رانندگی کردم. در یکی از باغهای ِ اطراف ِ تهران چشمهایش را درونِ صندوقچهای کوچک دفن کردم و بیاعتنا به جسدش درون ماشین، تا شهری در آن اطراف پیاده رفتم و میانهیِ راه لباسهایم را عوض کردم و دستکشم را دور انداختم.
مرگِ آن دختر تیترِ یکِ اخبار شد اما کسی نتوانست با مدرک آن را گردنِ من بیندازد. اینطور وانمود کردم که این یک توطئه برایِ به دام انداختنِ نقاش ِ موفق ِ جهانیست، خصوصاً آن که من آن شب کمی قبلتر از ساعتِ مرگِ آن دختر پرواز داشتم و همزادِ فیلیپینی ِ من (مردی فقیر که بسیار شبیه به من بود و او را دریکی از سفرهایم یافته بودم، با دریافت مبلغی پول خواهشم را پذیرفته بود و) به جایِ من از کشور خارج شده بود.
فکر میکنم با این کار، بعد از پدرم مادرم را هم شرمنده کردم. او ستایشگرِ زیباییها بود و من ویرانگر ِ یکی از آنها. آیا من اندازهیِ یک جنگ کثیف نبودم؟ چیزی که باعث میشد از این شرمندگی رها نباشم، بیفایدگی ِ کارم بود. فکر میکردم با انحطاط آن چشمانِ ساحر، دنیا زیباییهایش را به من پش خواهد داد. اما این طور نشد. روزی یکی از دخترانِ هرز ِ آمریکایی هنگامِ خوردنِ شرابش به من گفته بود: «میدونی چیه، پدرم بم گفته بود حتی با دو تا پسرم نباشم، رو اولی بمونم، میگفت اون وقت اگه اولی بهتر باشه، دیگه بعدی به چشمت نمیاد، بهش راضی نمیشی... میری بعدی و بعدی، دیگه هیچ وقت راضی نمیشی، مثل ِ الکل میمونه، دُزِ بالاشُ که بخوری، دیگه دُزِ پایینش مستت نمیکنه! حیف، گوش ندادم بهش.» و من احساسی شبیهِ آن دختر داشتم، شبیه ِ آدمی که زیباترین چیز ممکن را تجربه کرده.
اشتباهِ من جایی بود که فراموش کردم چشمهایِ آن دختر، فقط جاذبترین چیز در دنیا نیست، بلکه بعد از اینکه دیدمشان، دیگر «تنها چیز جاذب جهان» بودند. حالا زیرِ فشارِ درد و یکنواختی، دیدنِ چوبهایِ سقف اتاق برایم تکراری و منزجرکننده میآید. به مادرم میگویم: « دیگر چیزی ارزش ِ به خاطرش از خواب بیدار شدن را ندارد، باید بروم.»
+ این داستان واقعی نیست.
+ بعداً نوشت: دانلود آهنگ «چشمات» از مهرنوش