تا به حال به عدم رفته اید؟
من از آن آدمهایی هستم که چیزهایِ مهم مثلِ ساعتِ پروازِشان یادشان نمیماند اما بعضی صحنههای بیاهمیت در زندگی، از دورانِ خردسالی، کودکی و نوجوانی یادشان میماند. از ذهن ِ بهم ریختهام آنقدر بگویم که بعضاً جزئیات چیزهایی را به خاطر میآورد که اصلاً اتفاق نیفتادهاند. بگذریم. من نمیدانم بچه که بودم، حدوداً سه یا چهار ساله خانهمان کجا بود اما صحنهای را از آن دوران به خاطر میآورم. یک کیفِ قرمز رنگِ زیبا داشتم. نمونهیِ مینیاتوریِ یک کیفِ زنانه و ساده که به قد و قوارهیِ دختربچهیِ چهارساله بیاید.
یک روز از خانه بیرون رفتم و کیفم را هم با خودم بردم. هیچوقت نفهمیدم چرا این کار را کردم ولی به میدان که رسیدم، با خودم گفتم «اینجا میدانِ ولیعصر است» با اینکه حالا میدانم ما همیشه غربِ تهران زندگی کردهایم و خانهمان خیلی از ولیعصر دور بوده. کیف را آنجا گذاشتم و به خانه برگشتم - فقط میدانستم باید کیفم را آنجا بگذارم - داد زدم: «مامان! کیفم را گذاشتم میدانِ ولیعصر!» حتماً مادرم با لحن ِ تعجبزدهای که هنوزم دارد پرسیده: «کجا؟» بعد مانتویِ مشکیاش را که متأسفانه فکر میکنم آن را هم هنوز دارد پوشیده و دست مرا گرفته و مرا تا آن میدان برده. به خاطر میآورم که وقتی به آنجا رسیدیم کیفِ قشنگم دیگر آنجا نبود.
شاید نزدیکِ چهارده سال از آن ماجرا میگذرد و من امروز، فهمیدم که زندگیم داستانِ مشابهی دارد. ده سال بعد از آن اتفاق من خودم را در طبقهیِ هفتادمِ یک برج جا گذاشتم. یعنی از طبقهیِ صدم با خودم از برج پایین آمدم، من خسته شد. طبقهیِ نود هنوز روحیه داشت اما به هشتاد که رسید دیگر فقط غر میزد. طبقهی هفتاد با من پایین نیامد. وقتی به پایینترین طبقه رسیدم فهمیدم که من همراهم نیامده اما بدونِ او نمیتوانستم از آنجا بروم. برگشتن به بالا کارِ سختی بود، آخر شما که نمیدانید از چه برجی حرف میزنم!
حتماً تا به حال اصطلاحِ «هفتخانِ رستم» به گوشتان خورده یا مسابقاتِ مرحلهای را دیدهاید. این برج هم چیزی شبیهِ همان بود. طبقه به طبقهیِ آن دردسریِ انتظارِ آدم را میکشید و من که به زحمت از آنجا جانِ سالم به در برده بودم مجبور بودم به طبقهیِ هفتادم برگردم تا خودم را از آنجا بیاورم.
سرتان را درد نیاورم اما خالق ِ آن برج را تحسین میکنم. از شبیهِ سازیِ جنگل با مارهایِ سمی گرفته، تا تلههای مصری و بازسازیِ غربِ وحشی، پلِ لرزان رویِ روخانهیِ خروشان، مافیایِ فروشِ کالبدِ انسان، گدازه، ده روز انفرادی و هفتاد چیز شبیهِ اینها، انتظارم را میکشید. انتظارِ جسمِ خستهای که یک بار به زحمت از یکایکِ آنها عبور کرده بود.
در حالِ فرار از شبیهساز حملهیِ مردمِ طبرستان رویِ یک قطار در کوههایِ شمالی بودم و میدانستم که طبقهیِ شصت و نهم است. عمومِ مردمِِ خاطرهیِ دیگری از عددِ شصت و نه دارند اما در آن زمان این عدد تنها برایِ من این مفهوم را به همراه داشت که یک طبقهیِ دیگر باقی مانده. در همین فکر برایِ عدمِ برخوردِ سرم با بالایِ دهانهیِ غاری که قطار از آن میگذشت رویِ سقفِ قطار خوابیدم و وقتی از غار بیرون آمدیم، بیرون ِ درِ طبقهیِ شصت و نهم و رو به رویِ طبقهیِ هفتادم بودم.
طبقهی هفتادم طبقهیِ عجیبی بود که هیچ ربطی به دیگر طبقات نداشت. مکانی مجلل و آرام، موزیک با صدایِ ملایم، در دیوارهایش چندین کتاب برایِ مطالعه، یک استخر میانِ طبقه، جایی که انسان برایِ یک زندگی ِ لوکس ِ کامل نیاز داشت. طبقهیِ هفتادم طبقهیِ رفاه بود. طبقهیِ تله. افرادِ کمی پس از دردسر، رفاه را به منظور ِ دردسرِ بعدی ترک میکردند. انگار که همواره در یک در آن طبقه به تله بیفتد و یک منِ دیگری مجبور به رفتن باشد، وقتی به پایین میآمدیم سربازی به نامِ زمان مرا از آن طبقه بیرون انداخت.
روبهرویِ در طبقهیِ هفتادم با خشمِ تمام ایستادم. نمیدانستم آیا من هم از من عصبانیست که او را ترک کردم یا نه. در را گشودم و انتظار داشتم من رویِ مبلِ راحتی کنارِ استخر لم داده باشد. جا خوردم. او آنجا نبود. واحدِ بزرگی بود فکر کردم جایِ دیگریست. رختکن، غذاخوری و هرجا که به ذهنم میرسید را گشتم. حتی زیر میزها و تویِ کمد لباس را از گشتنم بینصیب نذاشتم. او آنجا نبود.
به واحدهای بالاتر که نمیتوانست رفته باشد، اگر در واحدهایِ پایینتر هم بود همدیگر را میدیدم.
فریاد زدم: «من؟! من کجایی؟!»
در میانِ صد طبقه دردسر داشت گریهام میگرفت. از زخمهایم خونِ تو تازه رویِ کفِ سرامیکهایِ سفیدرنگ میریخت. فریاد زدم: «من کجام؟!»
میدانید من خودم را در آخرین جایی که دوست داشتم گم کردم. خیلی برایِ برگشتن به آنجا دست و پا زدم اما وقتی رسیدم، من دیگر آنجا نبودم.
حالا دیگر کسی نمیداند من کجام. شما تا به حال به عدم رفتهاید؟
