Has no one told u she's not breathing?*
پارک آبیها یه قسمتی دارند به اسم ِ «استخرِ موج». یک شبیه سازِ کوچک از دریا. مساحتی که از یک ساحل موزائیکی شروع میشود و با قدم به جلو نهادن به آب و به عمق میرسد. تا آنجا که دیدم اکثر ِ آدمها شنا بلد نیستند و یا تویِ قسمتِ کمعمق ِ ساحل آببازی احمقانهشان را میکنند، همانجا دراز میکشند و از ضعیفترین ضربات موج لذت میبرند، یا رویِ صندلیهای خوابیده تویِ ساحل، زیرِ حرارتِ مصنوعیای که از لولههایِ آبِ گرمِ بالایِ سرشان تولید میشوند، میلمند و چشمهایشان را میبندند.
عدهیِ کمی هستند که شنا بلدند و وقتی از خطِ عمقِ امن عبور میکنند و غریقنجات سوت میزند، میتوانند خودشان را رویِ آب نگه دارند و بگویند «شنا بلدم.». بعد از شنیدنِ این جمله غرق نجات تا چند ثانیه شما را نگاه میکند که ببیند میتوانید رویِ آب وایستید یا نه. اگر توانستید بعد از آن برایِ غریق نامرئی هستید و حتی اگر چشمهایتان بسته شود و زیرِ آب فرو روید، تقریباً نادیده گرفته میشوید و غرق شدنِ شما شبیهِ زیرآبی رفتن به نظر میآید. بعد از این جمله شما تنها مسئول خودتان هستید، تنها هستید.
چیزی که این استخرها را از بقیه استخرها مجزا میکند، انتهاییست که در آن دریچههایی وجود دارد که موج ایجاد میکند. این موجها ساحل را برایِ کسانی که آنجا هستند لذتبخشتر و سرگرمتر میکند، اما دریا را برایِ کسی که در عمق دست و پا میزند، سختتر و نفسگیر.
یک بار که به سرزمین ِ موجهایِ آبیِ مشهد رفته بودم، دلم خواست دل به دریا بزنم و رفتم جلو و جلوتر. راستش من یکی دو مدل شنا بیشتر بلد نیستم اما خودم را رویِ آب نگه داشتم و به خانم غریق نجات گفتم «شنا بلدم» و از دید او نامرئی شدم. موجهای استخر رویِ سطح ِ آب شروع به حرکت کردند. وقتی آب موج داشته باشد آدم هرچقدر سعی کند جلو برود انگار هیچ کاری نکرده و نصفِ وقتی که موج ندارد جابهجا میشود. داشتم به انتهایِ استخر میرسیدم، احساس خستگی میکردم، شنا کردن در موج خرمن کوفتنیست که واقعاً کارِ هر بز نیست و کار ِ بدنِ ناورزیدهیِ من نبود.
از نظرِ من سختترین چیز در شنا این است که علاوه براینکه باید رویِ آب بمانید و شنا هم کنید، "باید نفس بکشید". فرق ما و رباتها همین است. آسیبپذیریِ ما در همین است که ما باید نفس بکشیم، وقتی تویِ یک دردسر عظیم افتادهایم و دست پا میزنیم باید نفس بکشیم و مواظب باشیم روحمان مثلِ ریههایمان جمع نشود و از دردش به خود نپیچیم و کشته نشویم. ما همیشه نصفِ انرژیِ رسیدن را به هدف را باید مراقب خودمان باشیم انگار، اما رباتها مراقب خودشان نیستند، فقط از رویِ دستور میروند جلو... حاشیه نروم و همین قدر که بگویم موج چیزی را که بیشتر از بقیه سخت میکند، نفس کشیدن است.
نفس کم آورده بودم و ماهیچههایم توان نداشت. به اطراف نگاه کردم. امید داشتم مثلِ استخرهایِ عادی خودم را بکشانم به کنار و دستم را بگیرم به لبه و استراحت کنم، اما این دریا با دو دیوار بلند و صاف احاطه شده بود. تنها یک راه داشتم. به زحمت خودم را رساندم به کنجِ پرعمق، حتی میانِ دو دیوار زیرپاهایم خالی بود و خبری از استراحت نبود. بینیام را گرفتم و خودم را فشردم به زیر آب. میدانید آن زیر نه نیازی به تنفس بود و نه شنا. حتی صدایی نمیآمد، موجی نبود، تلاطمی نبود. آسوده خاطر. آسوده خاطر.
تنگیِ هوا به سینهام فشار آورد و رویِ آب آمدم. پاهایم را در شکمم مچاله کردم و با پا به ضربه دیوار زدم، به رویِ آب خوابیدم.
جریانِ آب و قدرتِ آن ضربه مرا با خود میبرد. گاهی پا یا دستهایم را تکان میدادم اما بسیار آهسته. چشمهایم را بسته بودم و چون صورتم رو به بالا بود، به ندرت بینیام زیر آب میرفت و هوا نمیرسید.
انگار که خواب باشم.
از تیرهنگری به زندگی بیزارم اما احساس میکنم زندگیم چیزی شبیهِ یک ضربه مانده به دیوارِ آخر، یا لحظهایست که خودم را زیر آب کردم. آنقدر گیر تلاطم افتادهام که بیش از این نتوانم، دلم یک کنارهیِ استخر بخواهد، یک دست گرفتن، یک تکیه دادن، یک نفس کشیدن یا ...
حتی، یک آسوده شدن از فکرِ تکیه و شنا و نفس،
حتی به این قیمت که خودم را بفشرم زیر آب.

* عنوان از آهنگِ Hello از اوانسس