نزدیک به نیم هزاره قبل، در جنگلی استوایی و سرسبز به نام زیویلیزازیکا، افرادی زندگی می‌کردند. زیویلیزازیکا مثل جنگل‌های آمریکایی مملو از درخت‌های پر شاخ و برگی بود که نمی‌گذارند نور خورشید به زمین برسد و ارتفاعات پایین را تاریک می‌کنند. هر صبح، نور کمی از میان درختان بر خاک مرطوب می‌تابید و خطر طلوع آفتاب را به مردمی می‌داد که در خانه‌های چوبی و سنگی ِ کوچک خود، میانِ درختان سکنا گزیده بودند. مردمان بال‌های‌شان را می‌آراستند، حلقه‌های نورانی را روی سرشان می‌گذاشتند و به کارهای روزمره مشغول می‌شدند.

در این میان در یکی از کلبه‌هایِ چوبی که زیر تنه‌یِ افتاده‌یِ درختی ساخته شده بود، زن مسنی همراه با ‌پسر بچه‌اش زندگی می‌کرد. همچون هر مادر و فرزند دیگری زندگی‌شان جریان داشت تنها پسر -ماننِدِ تمامِِ مردمانِ آن شهر - از پایین رفتن از پله‌های کنارِ خانه‌شان منع شده بود. مادر که لاگ نام داشت، همواره دربرابرِ این موضوع طوری رفتار می‌کرد که انگار محافظِ رازِ بزرگی ست. بارها نِدولگنا وقتی بال‌هایش را کناری گذاشته بود و در رخت‌خواب آرمیده بود از لاگ می‌خواست تا قصه‌یِ پله‌هایِ ممنوعه را برایِ او تعریف کند، اما لاک امتناع می‌کرد و می‌گفت: «بعضی چیزارو اگه فرشته‌ها بدونن دیوونه میشن.»

این شهر یک دشمن داشت. مردی  که یک شب سعی کرده بود شهر را به آتش بکشد و با فریادِ «شیاطین شیاطین» از شهر گریخته بود. فرشتگان به زحمت آتش را خاموش کرده بودند و با خیالِ اینکه آن مرد، تنها در مواجه‌ِ با خطراتِ جنگل مرده دیگر به دنبالِ او نرفته بودند. ندولگنا گهگاهی از زبانِ بچه‌ترها شنیده بود که آخرین جایی که گِلِدالِز از آن بیرون آمده همان زیرپله‌هایِ ممنوع است و پیرترها آنجا را منحوس و نفرین‌شده می‌خواندند. اما لاگ، به ندولگنا می‌گفت که هیچ‌کدام حقیقت ندارد و آن مرد مجنونی بیش نبود.

یک روز که ندولگنا برایِ تفریح و فراقت به حاشیه‌یِ شهر رفته بود، حرکتِ چیزی در پشتِ صخره‌ها توجه‌اش را جلب کرد. ابتدا فکر کرد روباهی جانوری چیزی‌ست اما پس از مدتی که کف زمین دراز کشیده بود و با چشمانِ نیمه بسته به آسمانِ سبز و آبیِ بالا سرش نگاه می‌کرد، فهمید کسی دارد او را تماشا می‌کند. خودش را به خواب زد تا مردی نزدیکش آمد. مردی که جثه‌اش را زیر ردایِ بلند و مشکی پنهان کرده بود و تنها چشمانِ او نمایان بود. ندولگنا ترسیده بود و خودش را بی‌حرکت نگه داشت. مرد بالای سرش آمد، کنار او نشست. زیر لب گفت: «پسرم» و با دستی که سوخته بود ردایش را جلو کشید و به سمت صخره‌ها دوید. 

شب، وقتی که ندولگنا می‌خواست بخوابد ترس از وجودش رفته بود، تنها احساسی که داشت گیجی بود. «لاگ؟! پدر من کجاست؟» لاگ ملحفه‌اش را رویِ خودش انداخت و پرسید: «چرا این سوال رو می‌پرسی عزیزم؟» 

- «دلم میخواست پدر داشتم.»

- «پدرت سالها قبل مرده.»

- «اسم بابا چی بود؟»

- «این چه سوال احمقانه‌ایه؟!»

- «خیلی وقت پیش پرسیدم، یادم رفته.»

- «چیزی شده پسرم؟ کسی بهت حرفی زده؟!»

- «نه... فقط امروز یکی از دوستام با پدرش بود...»

- «اوه عزیزم متاسفم.» از جایش بلند شد و پیشانیِ پسرش را بوسید. «اسم پدرت...» سپس اسمی را به زبان آورد که ندولگنا اصلاً نشنید، زیرا که او حالا اسم پدرش را خوب می‌دانست: «گِلِدالِز.»

صبح در مدرسه، همان طور که تاریخچه‌یِ زندگیِ فرشته‌ها در جنگل را می‌خواند، از جایش بلند شد و به آهستگی کتابش را در شومینه‌یِ کنارِ کلاس انداخت. معلم که با تعجب و عصبانیت به او نگاه می‌کرد از او خواست دلیل کارش را توضیح بدهد. ندولگنا تنها یک جمله به زبان آورد: «میشه برم خونه؟»

در خانه لاگ با حالتی عصبی کنار میز ِ غذاخوری که در وسطِ اتاقکِ خانه‌شان بود راه می‌رفت. غذا را از توی قابلمه توی بشقاب ریخت و با حالتی عصبی جلوی ندولگنا کوبید. سپس نفس عمیقی کشید و گفت: «معذرت می‌خوام.» و مقابلش نشست. «چرا امروز کتابت رو تویِ آتیش انداختی؟» ندولگنا به این فکر می‌کرد که اگر چیزی در جریان نبود لاگ انقدر آشفته نمی‌شد. کتابش را دور انداخته بود چون به نظرش تمام مزخرفات آن تو ساختگی و دروغین می‌آمد و قسمت بزرگی از واقعیت از تاریخِ معاصر حذف شده بود، قسمتی مربوط به یک آتش سوزی. با لحنی که سعی می‌کرد ساختگی نباشد گفت: «دیشب خواب بدی دیدم، در مورد همین خرافه‌های آتیش سوزی...، بهم ریخته بودم فقط همین.»

- «تو فکر می‌کنی اون آتش‌سوزی واقعیه؟ چرا ذهنت رو به این چیزا مشغول میکنی؟»

- «نه... فقط از این ترسیده بودم که بچه‌ها میگن اون مرد...» کمی تأمل کرد. «پایین اون پله‌ها رفته بوده.» بعد با لحن محکم‌تری گفت: «می‌دونی مامان. اینجا خونه‌یِ منه. این فکر من رو می‌ترسونه که چی اون پایینه. واسه همین شبا کابوس می‌بینم.» سیاستش به عنوان یک بچه‌یِ کوچک بی‌نظیر بود.

لاگ ابرو بالا انداخت و گفت: «نیازی نیست از چیزی بترسی مادر همیشه مراقبته.» ندولگنا به این فکر کرد که مادر مراقب پدر هم بود؟ لاگ ادامه داد: «اون پایین موجودات خوبی زندگی نمی‌کنن. ولی تا وقتی ما این بالا هستیم دلیلی نداره بترسیم. تو تا حالا هیچ چیز ترسناکی این بالا دیدی؟ نه!» فریادِ «شیاطین شیاطین» ِ گلدالز تویِ سرِ ندولگنا می‌پیچید اما توضیحات به نظرش قانع‌کننده بود.

چند ماه از آن اتفاقات گذشت. ندولگنا گاهی به همان حاشیه‌یِ شهر یا کمی دورتر می‌رفت تا شاید دوباره پدرش را ببیند اما خبری نبود. گاهی واقعاً می‌خوابید تا اگر گلدالز دنبال این فرصت بود آسوده تماشاگرش باشد. کتابِ تاریخِ جدیدی خریده بود اما هنوز به نظرش حقیقتی به طرزِ منزجرکننده از کتاب حذف شده بود. کم کم دیگر مطمئن نبود حقیقتی هم در آن کتاب باشد. یک بار که همان محل ملاقاتش با پدرش خوابش برده بود، بیدار شد و دو بال کنارش دید. بال‌هایی که مشخص بود مدت‌هاست بی‌استفاده‌اند. فکر کرد شاید پدرش مرده است و این آخرین یادگار اوست که حتی نمی‌تواند به خانه ببرد. بال‌ها را زیر درختی مدفون کرد و به خانه برگشت. فکر کشته شدن پدرش عذابش می‌داد. فکر می‌کرد باید از شیاطین و تمام کسانی که در کتاب‌ها دروغ می‌نوشتند انتقام بگیرد. یک روز که لاگ خانه نبود مشعلی را شعله داد و از پله‌ها پایین رفت. 

پاهایش می‌لرزید. اما می‌خواست برایِ یک‌بار تمامِ حقیقتی که آن‌قدر هولناک است تا این چنین به دروغ و جنون آغشته می‌شود را نابود کند. انتهایِ راه پله به سمتِ چپ می‌پیچید و در انتهایِ راهرو اتاقکی پیدا بود. ندولگنا نور را به سمت اتاقک گرفت. اتاق روشن شد، دری نداشت و موجودی در آن اتاق زندگی می‌کرد. موجودی بدون بال، موجودی که از رویِ زمین جانوران را می‌گرفت، می‌کشت و به دهان خود فرو می‌برد. (فرشته‌ها غذا نمی‌خورند... درواقع فرشته‌ها فراموش می‌کنند که چگونه غذایشان را ساخته و خورده‌اند.) هرگاه که قدرت پیدا می‌کرد فریاد می‌کشید و وحشی‌گریِ خویش را نمایان می‌کرد. گهگاه خون خودش و گهگاه خون موجوداتِ دیگر در اتاق را می‌ریخت و گاهی بدن‌شان را زخم می‌کرد و در خون‌ریزی‌شان رهایشان می‌کرد. امیال جنسی چیز دیگری بود که ندولگنا در این موجود بیگانه دید. موجودی که در مقابل او دست به شهوت‌رانی می‌زد و بدنش به طرز نامتعارف پیچ و تاب می‌خورد. 

ندولگنا می‌خواست بالا بیاورد. معده‌اش جمع شده بود. گامی به جلو برداشت تا در اتاق را باز کند و به یک شهر نویدِ نابودیِ شیطان را بدهد. دستش به چیزی شیشه‌ای خورد و حقیقتی نفرت‌آور بدنش را مورمور کرد. تمام این مدت به آیینه خیره بود.

آن شب زیویلیزازیکا برای بار دوم در آتش سوخت.

گلدالز خیره به نور شعله‌ها به لاگ گفت: «پسر من یه فرشته بود نه تو.» لاگ برایِ پسرش اشک می‌ریخت. گلدالز ادامه داد: «اون نتونست با بدیِ حقیقتِ وجودش کنار بیاد. اما شما چی؟ با توجیه کردنش یه دروغ به گناهاتون اضافه می‌کنید و وجدانتون رو آروم می‌کنید که فرشته‌اید.» بال‌های ندولگنا کنار بال‌های پدرش خاک شد.

* عنوان از آهنگ chop suey از SOD

کامنت