U just know my name, NOT my story
وقتی بهش نگاه میکنم یاد پنج سال قبلِ خودم میفتم. یه نفر که به جفتمون نزدیک بود بهم میگفت شبیهشم. درواقع اشتباه میکرد. من شبیهش نبودم، این حرفام بود که شبیهش بود. حرفایی از پنج سالِ قبل که دیگه هیچوقت وقت نکردم جایگزینشون کنم و هنوزم وقتی کسی ازم بپرسه، همونا رو به زبون میارم.
ولی احساسم با اونا فرق داره. با تئوریهایِ قشنگ و بینقض که به طرز وحشیانهای احساسات انسان رو نادیده میگیره، به طرزِ پیروزمندانهای... مقابلِ ضعفِ انسان میایسته.
وقتی نگاهش میکنم پنج سال قبلِ خودم رو میبینم؛ یه آدم که شدیداً از نرم بودنش ضربه خورده و با این شیوه که چالشها رو از زندگیش دور نگه داره میخواد تبدیل به آهن بشه؛ یه روشِ بازنده. کسی که تئوریهایِ قشنگی داره و وقتی با من حرف میزنه با نگاهِ از بالا به پایینش و لحنِ محکمش سعی میکنه تمامِ ضعفی که داشته رو پنهان کنه. یه کسی که چون یک بار برده، فکر میکنه با اون فرمول میشه همیشه برنده بود.
و من، چون جایگاهِ مشابهی داریم میدونم اون با چه چیزی روبهرو بوده و در مواجهِ باهاش احمقانه و سست عمل کرده. میبینید؟ برایِ جفتمون قضاوتِ جایگاهِ دیگری از دور کارِ سادهایه.
وقتی نگاهم میکنه احساس میکنم پنج سال قبلِ خودم نگاهم میکنه؛ اگه پنج سالِ پیش به این تصویر از آیندهم نگاه میکردم از خودم متنفر میشدم، اما حالا که به واسطهیِ تجربه میتونم خودم رو درک کنم و فکر هم نمیکنم چندان بد عمل کرده باشم، از نگاهِ اون متنفر میشم.
اشتباه نکنید، من حامیِ ضعف نیستم. ولی اینکه کسی فقط با یکی از چشماش ببینه و نتونه درکی از زندگیِ یک نفر دیگه داشته باشه، اینکه بدونِ اینکه پاش رو تویِ کفشِ کسی کرده باشه از راه رفتنش ایراد بگیره، یک ضعف بزرگ و مخرب ـه.
× نمیدونم احساس و عقیدهای نسبت به خدا برام باقی مونده یا نه، ولی یک چیز غیر آتئیسیتی رو برحسبِ تجربه رو زندگیم قبول دارم و اون این حدیثِ امام صادقـه:«اگر انسانی، انسانی را به خاطر گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود.»
× before you start to judge me, step into my shoes and walk the life i've lived, and if you get as far as i am, just maybe you will see, how strong i realy am...
+ بچه که بودم یه بار خانوادگی رفتیم شمال خونه یه خانمی موندیم که دوستِ بابام بود. اسمش خانم ساره بود. اونجا مار داشت. یه روز یه مارِ سیاه اومد تو حیاط و با صدایِ فریادِ مادرم پدرم اومد تو حیاط. چیزی نشده بود مادرم فقط ترسیده بود. همه اومدن ولی همه ترسیده بودن. هیچکس جلو نمیرفت. همسر خانم ساره فوت شده بود، پسرشم نبود. من و خواهرم و دختر خانم ساره هم خیلی کوچیک بودیم. مامانم هم ترسیده بود. میموند خانم ساره و بابام. بابام یه بیل گرفت دستش و رفت جلوتر، با اینکه میدونم بابام از حیوونا و حتی موش میترسه. خانم ساره موند عقب. از اون عقب داد میزد: «بکشش فلانی. بزن تو سرش. انقدر بزن بمیره. اگه پرید سمتت گردنش رو بگیر.» یه لحظه همهمون برگشتیم سمت خانم ساره. مادرم گفت: «شمام وایستادی از دور دستوری میدیا!!» اون مار مرد ولی احتمالاً پدرم اون لحظه تو ذهنش هزار تا چیز بود. هزارتا احتمال. از تصورِ دردِ نیش زدن تا اگه سمی باشه چی و اگه سمش کشنده باشی چی و اگه چیزیم شه خانوادهم چی میشن و... احتمالاٌ تصویرِ مارهایی که قبلاً دیده و مستندا و بلاهایی که سر آدما اومده. ولی خانم ساره به هیچکدوم از اینا فکر نمیکرد، چون نه تصویرهایِ پدرم رو داشت نه تصورهاش رو. وایستاده بود و دستور میداد و حتی به سرعت عملی که یه آدم باید جلویِ مار داشته باشه فکر نمیکرد. ولی واسه خودش اونقدری ذهنیت داشت که حتی حاضر نشه جلو بیاد...
+ آدمِ معمولی هادی پاکزاد ، دانلود
+ آهنگِ walk a mile in my shoes از joe south
× بعداً نوشت: آدما تو دنیا دو دستهن؛ یه عدهشون شبیهِ توئن، بارها میرن و برمیگردن.
یه عدهشون شبیهِ منن؛ اگه بخوان برگردن نمیرن.
یه عدهشون شبیهِ توئن؛ میتونن سالها منتظرِ رفتهها بمونن.
یه عدهشون شبیهِ منن؛ از لحظهی اولی که فکر کنن کسی رفته، با خودش و فکرش وداع میکنن.
یه عدهشون شبیهِ توئن؛ دندونی که درد میکنه رو نگه میدارن چون دندونشونه.
یه عدهشون شبیهِ منن؛ دندونُ میکَنن و مُفتخر از دردی که نیست زبون میزنن به جایِ خالیش.
اشتباهت جایی بود که من رو با دردِ رفتن روبهرو کردی و فکر کردی مغلوب منم.!