اما من... میمیرم.
اسلحه را روی سرش گذاشته بودند، دو مردِ سیاه پوش. و او فقط هشت سالش بود. سردیِ سرِ اسلحه شقیقهاش را لمس میکرد و نفسهای آهستهاش صدایِ تپشِ وحشتناکِ قلبش را میشنید. «از من چی میخواین؟» مردی که اسلحه دستش نبود مقابل او ایستاده بود. قد بلندی نداشت اما شانههایش را بالا نگه داشته بود و سعی میکرد قدش را بلندتر نشان بدهد و صدایش را کلفتتر، هر آنچه برایِ ترساندنِ یک کودک نیاز داشت. دندانهایش را بهم سابید و با صدایِ ساختگیاش گفت: «گوش کن بچه جون، اگه میخوای مچ کوچولوت زیر فشار این طنابِ کلفت خرد نشه، چیزی رو که میخوام بهم بده.»
مرد اسلحه به دست با کشیدنِ موهایِ پسرک سرش را به عقب کشید. لحظهای دندانهایِ زرد رنگش زیرِ نورِ چراغِ کمفروغِ سرِ بنبست نمایان شد. کلمات را اینطور ادا کرد: «وگرنه میکشمت.» و اسلحه را محکمتر فشار داد.
- «اما من... میمیرم.»
کلمات، شکننده از میانِ نفسهایِ منقطعاش ادا شد و در صدایِ سوزهیِ سگی کمی دورتر گم شد. دستهایش را سمت بدنش برد و تسلیم شد.
***
بیست سالِ بعد اتفاقِ عجیبی در شهر افتاد. قاتلی سریالی در شهر میگشت اما مردم از حضورش نمیترسیدند، حتی احساس امنیت میکردند. هیچ پلیسی دنبالش نمیگشت و دولت برایِ سرش جایزهای تعیین نکرده بود. ویژگیِ عجیبِ این قاتل این بود که تنها قاتلهای دیگر را میکشت. در جایی خواندم «با کشتنِ یک قاتل تعداد قاتلهایِ دنیا هیچ تغییری نخواهند کرد»، اما با کشتنِ چندین تن از آنها تعدادشان به طرزِ قابلِ توجهی کم خواهد شد. این دلیلِ محبوبیتِ این قاتل بود. یک نفر خودش را سیاه میکرد تا از سیاهیِ بیرونِ او کم شود، انگار که سایهها را بِمَکد.
نویسندههای زیادی در مورد او نوشته بودند. در روزنامهها و مجلات داستانهایی تخیلی با اطلاعاتِ کمی که از او داشتند به چشم میخورد اما هیچکس واقعاً در مورد او نمیدانست. گفتههایِ زیادی بود از اینکه خودش قربانیِ قتلِ یکی از اطرافیانش بوده، دنبال انتقام میگردد، کینهیِ شخصی دارد و چیزهایی از این قبیل. برخی مجلات هم او را مثل قهرمانی میدانستند که آمده تا دنیا را از افراد شرور پاک کند.
در نهایت یک روز پلیس او را دستگیر کرد. البته اصلاً دنبالِ او نمیگشت، بلکه دنبالِ قاتلی بود که قرار بود به دست او کشته شود و درست سرِ بزنگاه رسید. در یک انبارِ قدیمی پشتِ سرِ قاتل ایستاده بود و اسلحه را رویِ شقیقهیِ قاتل فشار میداد.
- «چرا میخوای منو بکشی؟» صدا از میانِ دندانهای زرد رنگش بیرون آمد.
- «بیست سالِ قبل من یه پسربچهیِ هشت ساله بودم. تو یه کوچهها بازی میکردم و میدویدم و قلبم تندِ تند میزد. درس میخوندم و ورزش میکردم و برایِ گرفتنِ جایزهش قلبم تند تند میزد. دختر همسایهمون رو دوست داشتم و وقتی میدیدمش قلبم تند تند میزد. به خواهرم و خانوادهم هدیه میدادم و وقتی داشتن جعبهش رو باز میکردن قلبم تند تند میزد. ولی اون شب... تو صدایِ قلبم رو شنیدی. من رو به یه کوچه ی تاریک کشوندی و اسلحه رو روی سرم گذاشتی... میبینی؟ درست همینجوری! میدونی که بعدش چی شد؟»
- «لابد ازت خواستم...»
- «آره. ساچمهیِ اسلحهت رو کشیدی و گفتی اگه بهت ندمش میکشیدم. میخواستید خودم دستم رو توی قفسه سینهم کنم و قلبم رو دربیارم بدم به شما.»
فریاد کشید: «بهم گفتید اگه ندمش میکشیدم ولی لعنتیا من بدون قلبمم یه مرده ام!»
قاتل خندهی عصبیای کرد. با صدایِ نخراشیدهای گفت: «پس به خاطر همین ازمون متنفری...»
- «اشتباه نکن! من از شما متنفر نیستم. تنفر مثل عشق میمونه. یه توجهیِ غیرعادیای میخواد که هر کسی لایقش نیست. من از...»

نفس عمیقی کشید و لب پایینیاش قدری محکم گزید که باریکهیِ خونی کنار لبش جاری شد: «من از خودم متنفرم! چون بعد از اون دیگه هیچوقت تو کوچه ندویدم، دیگه هیچوقت شوق جایزهای رو نداشتم. از دختری خوشم نیومد و به هیچکس هم کادویی ندادم. اون شب پلیسا سر رسیدن و شما نتونستید قلب من رو ببرید. من قلبم رو به شما ندادم ولی ترسی که از شما باقی موند اون رو از من گرفت. دیگه هیچوقت کاری نکردم که قلبم به تپش بیفته مبادا کسی صداشو بشنوه و با اسلحهش بیاد بالا سرم.
از شما متنفر نیستم. از اون بچهیِ هشت ساله متنفرم که ترسِ این اسلحهیِ لعنتی تو استخوناش رسوب کرده و به قلبش رسیده و کشتتش.»
یه تیر خالی کرد تو سرِ مردِ قاتل. پلیس ها جلو اومدن. احساس کرد بالاخره کاری که شباید رو کرده، بالاخره قلبش میتونه آزادانه بتپه. ضربان ضعیفی توی بدنش شکل گرفت اما از ترس، تیر بعدی اسلحه خالی شد توی قلبش.
× ببخشید که خیلی بهم ریختهست. نصفِشب نوشتمش.