Just a funny game
دستهای درشت و گوشتیای داشت، به اندازهای دُرست برایِ یک دستِ مردانه. من اما دستهای ریزی دارم، حتی همیشه ریزتر از دستهای دخترانِ همسالم بودهاند و یا گاهی، کوچکتر از دستِ افرادی که از من کمسنترند.
تکهای کاموایِ بریده شده روی زمین افتاده بود. برش داشت و تا نیمه که بالا آورد از دستش کشیدم. فکر میکردم نخ را رها میکند اما خیالش را نداشت. کشید. محکمتر کشیدم. محکمتر کشید. محکمتر کشیدم. اگر نخ را ول میکردم تا همیشه یادش میماند که زورم به او نرسیده و ریزجثهام و ناتوان. متنفر بودم از اینکه تواناییام با جثهام قضاوت شود. نه، وقتش نبود. محکمتر کشیدم.
نخها وقتی کشیده میشوند شبیهِ شمشیر تیز میشوند. دستِ کسی که آنها را میکشد میبُرند. دستِ من داشت میبُرید. هرچقدر که نخ را بیشتر میکشیدیم حلقهیِ نخ دور دستم تنگتر میشد و بُرنده تر. میسوخت.
نخ از میان پاره شد.
لبخندی به نشانهیِ عدمِ شکستم زدم و هر دو نخ را رها کردیم. دستم میسوخت اما اگر حس کردم اگر این را نشان بدهم باختم. مثل ِ جودوکاری که اگر بفهمند مصدوم شده باید از دورِ مسابقات کنار برود و باید بدونِ نشان دادنِ درد در چهرهاش بجنگد.
خوبتر که فکر کردم همین سی ثانیه نمادِ کوچکی از تمامِ زندگیام بود؛ جنگجویِ مغروری که حسش به صورتش نمیآمد اما دقت که میکردی تنش پر بود از زخمِ ردِ طنابها.
× عنوان برگرفته از این فیلم.