دیگه حتی قاصدک هم از تو پیغامی نداره ...
هر روز در استوریها اینستاگرام یا در چنلهای تلگرام - رغیبانِ بَرندهیِ وبلاگها - عکسها و متنهایی میبینم از زندگیِ شخصیِ افراد. مثلاً همین امروز، جایِ رژیِ بوسهای رویِ گونهیِ پسری در استوری و صحبت از وضعیتِ خانهتکانیِ دختری در یک چنل. من آنها را نکوهش نمیکنم. برونگرایی خوب است (البته برایِ فردِ برونگرا). من نمیتوانم بگویم شریک شدنِ احساسات چیزِ قشنگی نیست. اما وقتی شما شخصیتی منزوی باشید موقعیِ نشرِ هر چیزی یک سوال از خودتان میپرسید: «چه کسی اهمیت خواهد داد؟» و اگر کمی نهیلیست هم باشید، سوالِ دیگری پشتِ آن وجود دارد: «اصلاً اهمیتی دارد؟!»
«نه.» حقیقتاً من حتی پیشِ از تعریف کردنِ خاطراتِ غیرخندهدار این پاسخ را به خودم میدهم. به خصوص مواقعی که آدمهایِ غیرمنزویِ غیرِنهیلیست شروع میکنند سفرهیِ دلشان را باز میکنند تا یا سبک شوند یا همفکریای راهحلی چیزی دریافت کرده باشند، من یک «نه» به خودم میگویم و دیگر حتی آن مسائلِ بیاهمیت را برایِ دیوار هم بیان نمیکنم. اما مغزم، مغزم در یک جلسهیِ سری در ناخودآگاه تصمیماتِ نهانِ مهمی باتوجه به آنها میگیرد و مداوم تکتکشان را برایم تکرار میکند.
به وضوح میتوانم بگویم در یکی از عاطفیترین زمانهای هفت هشت سالِ اخیرم قرار دارم. احساساتِ قدرتمندتری دارم یا به احساساتم بیشتر بها میدهم؟ نمیدانم اما فکر میکنم در هر حال دلیلش فاصلهیِ زیاد و طولانی مدت با آدمها و فضاهاست. از عیدِ پارسال مدرسه نرفتهایم - سال ِ پیش دانشگاهی - و مدرسه حالا تمام شده. گاهی خواب میبینم به آنجا برمیگردم اما همه به من میگویند که دیگر آنجا جایگاهی ندارم. گاهی هم خواب میبینم باز به زور سرِ کلاسهای تجربی میشانندم و من هرچقدر ناله و گلایه میکنم که ایهاالناس من امسال کنکورِ انسانی دارم فایدهای ندارد.
خوب من که سرِ کار نمیروم. دانشگاه نمیروم. یا حتی یک کلاسِ ثابتِ آموزشگاهی. هیچ جایی نیست که هر روز رأس ِ یک ساعتی کسی منتظرِ من باشد. زندگیِ هشت نه ماههیِ تکنفرهام هم به این موضوع دامن میزند. وقتی از خواب پا میشوی، لنگِ ظهر است و هیچکس نیست که از این وضع تعجب کند، غر بزند یا کمی غذا جلویم بگذارد (البته اصلاً نمیگویم که نشنیدنِ غرها بد است!). سه شب از خواب میپری، صورتت خیس شده و هیچکس نیست که از صدایِ تو بلند شده باشد و برق اتاقت را روشن کند تا نترسی. گرچه در زندگی ِ همراهِ خانواده هم فقط یک بار را خاطر دارم که هفت هشت ساله بودم، در پذیرایی خوابیده بودم و ظاهراً در خواب گریه میکردم که پدرم بغلم کرد و گفت فقط خواب بوده. حالا هروقت خوابِ بدی میبینم جملاتِ او را بیصدا برایِ خودم تکرار میکنم. و جز اینها، غریبترینِ حالتِ زندگیِ تکنفره وقتیست که ساعتِ دهِ شب میرسی خانه، عجله میکنی اما هیچکس منتظرت، هیچ خوشآمدی در کار نیست، از خودت میپرسی اگر امشب خانه نمیآمدم چه؟! و اگر همان موقع یک تلفن حاکی از نگرانی کسی دریافت نکنی میفهمی «هیچی». با آمدن و نیامدن و بود و نبودت هیچ اتفاقی نمیافتاد.

گاهی وقتها حتی موقعیِ مریضی و بعدِ از آن دهِ شب تا یکی دو روز بعد تلفنی نداری.
با این حال این زندگیِ تکنفرهیِ هفت هشت ماهه که به نظر میرسد حالا به پایان رسیده، بازهیِ انزوایِ آرامش بخش ِ من بود. مثلِ برکهای که هیچکس نیست تا در آن سنگی بیندازد.
با شروعِ تابستان چند هفتهای زیاد بیرون میرفتم، با آدمها میگشتم و خاطرهسازی میکردم اما زود متوجه شدم درهیِ بینِ روحیات و تواناییِ اجتماعیِ من و آنها بسیار بزرگ است. سالِ کنکور خیلی کم بیرون رفته بودم. این اذیتم میکرد اما در آخر انگار یک جورهایی ترکِ عادت کرده بودم و از آن فضا بسیار فاصله داشتم. زیاد از حد رنجور شده بودم یا زیاد از حد دیگران بیملاحظه بودند یا من زیاد از حد حس میکردم که مردم در پیِ هجوم و آسیبرساندناند را نمیدانم اما زیاد از حد چیزهایِ کوچک میرنجانتم و هر کدام در ذهنم بارها تکرار میشود تا یک غولِ بزرگ بشود که باعث بشود از ترسش آدمها فاصله بگیرم. آدمها و جمعها یک به یک در زندانِ این غولها افتادند و به قولِ هادی پاکزاد، به دور ریختن که عادت کنی همه چیز زباله است. و همه چیز زباله بود.
چیزی که حالا احساس میکنم مخلوطی از چند حس است که در هر بازه یکیشان قوت میگیرد. کینهیِ شدیدی در دلم وجود دارد. و اگر نزدیکترین لغت به کینه را بخواهم پیدا کنم «سنگین» است. در جنگی بودهام که ترکشهایش هنوز در بدنم است و با هر تکانی که میخورم و هر دردی که در پیِ آن به خاطرِ ترکشها حس میکنم، احساس کینه و تنفر از سربازهایِ سپاهِ مقابل در دلم زبانه میزد. سربازهایی که بیفرمانده و به عمد شلیک کردند و گرچه حالا همه در یک مرز زندگی میکنیم اما میدانم که سرزمینِ داخلِ این مرز مردگیست و صلحِ ما بیتفاوتیِ من است و کافیست بخواهم نفسی بکشم تا سرِ تمامِ اسلحهها دوباره به سمتِ من باشد.
احساسِ دومِ من دلتنگیست. چنان از هر چیزی دور بودهام که میتوانم یک سنگ را به یادِ یک دوست در آغوش بفشرم. چنان دور بودهام که دلتنگ باشم و چنان، که به آن غریبهام. دلم برایِ مردمانی تنگ شده، دوستانی که داشتم و از ترسِ غولهایی که پیشتر گفتم ازشان فاصله گرفتم. اگر نزدیک میشدم غولها به آنها صدمه میزدند و حالا حداقل یک تصویرِ بیخدشهتر ازشان دارم.
دلم برایِ کسانی که برخی دوستانم بودند تنگ شده. برایِ آنها در زمانی خاص. برایِ وقتی نفیسه شبهایِ مدرسهیِ راهنمایی زیرِ باران بغلم میکرد، نسترن از دستپخت ِ خوبِ برادرِ بزرگش زنگِ ناهار میگفت و نرگس مرا به اتاقِ پشتیِ کارگاهِ حرفه میبرد تا در اتاقِ ساکت با هم حرف بزنیم درحالی که صدایِ خنده و بازیِ بچهها از پنجرهیِ کوچیکِ منتهی به حیاط به گوش میرسید. حالا فاصلهیِ من با تمامِ این آدمها یک تلفن است که مطمئناً بیپاسخ نمیماند اما آنها دیگر همان آدمها نیستند. شخصیتها و کسانی که من دلتنگشان هستم در زمانی نزدیکِ پنج شش سالِ پیش مردهاند و دیگر هرگز بازگشتی وجود ندارد. اینکه مدرسهیِ راهنماییمان را هم دارند منحل میکنند در روحیهام بیتاثیر نیست. نمیدانم سمپاد را چقدر و چطور میشناسید. میدانم خیلی حرفها پشت سرش هست مثلِ اینکه «این بچهها که خودشان را میگیرند!» یا حرفهایی که جدیداً شنیدهام که برخی مدارس سمپاد جوری به همجنسگرایی متهم شده که انگار در بقیهیِ مدارس در این جامعهیِ تکجنسیتیساز بچهها نیازهایِ عاطفیشان را با ابراز محبت به گلدان رفع میکنند! حقیقت این است که از نظرِ روانی دخترها در سنِ راهنمایی وابستگی به برخی دخترهایِ بزرگتر پیدا میکنند و اگر یک عده بیسواد این را بوقِ در کرنا نکنند تا یکی دو سال بعد همانها یادشان میرود و گرایشِ جنسیتی ِ اصلیِ خودشان را پیدا میکنند. خوب یادم است که یکبار یکی از ناظمهای بیسوادمان زنگ زد به مادرِ یکی از سال اولیها و با وقاحت گفت که بچهیِ شما همجنسباز است! و بچهیِ اول راهنمایی که هنوز فرق باز و غاز را نمیفهمد را با این موضوعات آشنا کرد. جدا از حس ِ گناه و تلقین ِ این موضوع که در آن سن به بچهها داد، همان یک نفر بس بود برایِ اینکه این بوق شود در کرنا! طوری که همان سال دست انداخته بودم دورِ کمرم دوستم و خوش و خرم با هم راه میرفتیم که ناظممان آمد و گفت از این حرکات نکنید که ممنوع است و برایتان حرف درمیآورند! هنوز که هنوز است برایم سوال است که در کدام آخر در کجایِ دنیا و در کدام فیلم دست دور کمر انداختن را اصلاً همجنسگرایان استفاده کردند چه برسد به اینکه نمادِ آنها باشد.
خلاصه نمیدانم این حرفهایِ جدید و قدیم را شنیدهاید یا نه، قبول دارم بعضیها خودشان را میگیرند اما این واقعاً چیزی نبود که ما از خودمان میشناختیم. وقتی هفت سال در یک مدرسه و در یک جامعه تحتِ یک نشانِ خاص باشید از آن نشان یک هویت پیدا میکنید. سمپاد یک هویت به ما بخشید. حالا یک دفعه چشمِ بزرگان را «تلاش برای قبول شدنِ در تیزهوشان بچهها را زخمی میکند!» گرفته و «تلاش برای پزشکی سوراخِ بینیشان را پاره میکند» را نمیبینند و «بچههایِ تیزهوشان امکاناتِ بیشتری از بقیه دارند!» یک ضدِ عدالتِ بزرگ شده در صورتی که باید تمامِ مدارس را مثل سمپاد امکانات میدادند و حالا این کوتاهیِ آنها باعث شده فقط یک عده امکاناتِ لازم را داشته باشند و حکومتِ عدلِ علی برگزار نشود و «مدارسی مثل انرژی اتمی و خرد که ملاکِ جداسازیشان فقط پول است هم باعثِ امکاناتِ بیشترِ یک عده میشود» از این تفکر حذف شده. حالا سطحِ پایین ِ جامعه دیگر راهی برایِ رسیدن به امکاناتی که لیاقتشان باشد ندارند. طبق این حرفها راهنمایی ِ سمپاد منحل میشود و آن ساختمانِ لعنتی که تمامِ ریشههایِ سمپاد آنجا سبز میشد تا دبیرستان و دانشگاه میوه دهد، دیگر فقط یک ساختمانِ خاطرهانگیز میشود.
میدانم که کسی متوجهیِ این هویتِ بخشیده شده، این عِرق و این فریاد نخواهد شد. متهم شدیم به درس خواندنِ زیاد اما وقتی بقیه کتابِ اجتماعیشان را حفظ میکردند ما کارسوقِ سازمانها داشتیم و هرکلاس یک بانک بود و درسِ اجتماعیمان را لمس میکردیم. زیرِ آن شیروانی ِ سبز ما زیرِ بار درس کمر خم نکردیم بلکه کنار درسهایمان زندگی کردیم و هنگامِ خدافظیمان تنها یک امید داشتیم و یک آرزو، و آن تداومِ این اتفاق بود که حالا یک عده از یک راهِ دور از یک فکر ِ دور تصمیم میگیرند آرزومان را دفن کنند.
میدانم که کسی متوجهیِ این هویتِ بخشیده شده، این عِرق و این فریاد نخواهد شد. اما حداقل میتوانید درک کنید که جایی که من سه سال بهترین خاطرات را داشتم، و حالا دلم برایِ آدمهایی در آن زمان تنگ شده است، دیگر وجود نخواهد داشت. انگار خانوادهتان را بکشند و بعد خانهتان را خراب کنند و شما خیره به قاب عکسی باشید که زیر پا میشکند.
دلم برای کسی تنگ شده. برایِ صدایِ خندیدنش یا وقتی که نورِ خورشید رویِ موها و صورتش میافتد. برایِ صبحی که تنِ سردِ مرا بغل میکند، هر سلولِ تنم این کلام را فریاد میزند اما زبانم نمیتواند و نباید بیانش کند. هردویمان خوب میدانیم که او باید برود و راهِ دیگری وجود ندارد. هردویمان خوب میدانیم که او تا زمانی دیر نمیتوانم او را ببینم. زمانِ زیادی گذاشته اما هیچکدام حتی در موردش حرف نمیزنیم تا با به زبان آوردنش این دوریِ اجباری یادآوری نشود، اما او نمیداند که یادوارهی بودنش تنها در میدانِ اصلی بافتهایِ حافظهام نیست، بلکه هر سلولِ تنم این را فریاد میزند.
دلم برای کسی تنگ شده، کسی که میدانم دیگر هرگز نمیتوانم ببینمش. نمیبایست ببینمش. کسی که انگار هرگز هم ندیدمش. مرگ چیست جز اینکه کسی به جایی میرود که دیگر هیچ دسترسیای به او نباشد؟ حقیقت چیست جز اینکه او از ابتدا مرده بود؟! و من لبخندِ مردهاش را به خاطر میآورم که مثلِ طفلی یتیمی که به او میگویند روزی پدرش را خواهد دید، با ترحم گفت بازگشتی در کار است. اما هم کودک هم او خوب میدانستند که آن نگاه، آخرین نگاه خواهد بود. دستِ سردش را فشردم و به آخرین رفتنش خیره شدم که به سرعت اتفاق افتاد.

بیانگیزگی. قویترین چیزی که این روزها مرا چنگ میزند شاید بیانگیزگی باشد. این دنیا ماراتنِ سختیست که ما مجبور به شرکت در آن هستیم، اما باید یک چیزی در آن خط ِ پایان برایِ تو باشد تا بتوانی سوختنِ سینهات و دردِ ماهیچهیِ پاهایت را تحمل کنی. احساس میکنم هر چیزی که زمانی رویایِ آن، آن سویِ خطِ پایان بوده، حالا نابود شده. دیگر رویایی وجود ندارد. «در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم...» اما حالا که شوقِ کعبهای وجود ندارد خارِ مغیلان تنها یک خار نیست که در پایم فرو رود، پرسشی پوچیآور است که سوزشش در استخوانِ سرم نفوذ میکند.
ترس. بگذارید راستش را بگویم. زمانی چنان به خودم و انتخابهایم مطمئن بودم که میدانستم اگر تمامِ دنیا مخالفِ من باشد میتوانم یک تنه تصمیمم را به کرسی بنشانم. اما با آن همه ترکش ِ جنگ که در تنم مانده و قدرتِ سربازهایی که میشناسمان، نه دیگر این توان را در خودم میبینم و نه حتی به انتخابهایم مطمئن هستم. چنان به اشتباه کردنِ همیشگیام مؤمنم که به انزوا و انفعال پناه میبرم. و یک تصمیم، که اگر کسی میگرفت به او میگفتم دیوانگیست اما مسلماً اگر یک خداباور بودم نیمه شب با گریه در دعا میخواستم که ژانرِ این قسمت از زندگیام را جایِ تراژدی یک چیزِ امیدبخشتر بنویسند.
من این تصمیم را گرفتم. اما آیا کارِ دیگری میتوانستم بکنم؟ آیا راهِ دیگری برایِ نجات وجود داشت؟ نه. نه. نه. تنها کاری که میتوانستم بکنم بدترین کاری بود که میتوانستم بکنم. گاهی فکر میکنم به هیچچیز فکر نکردم وقتی تصمیم میگرفتم. تصمیمی کودکانه برای یک مسئلهیِ بزرگانه گرفتم، فقط داستانی درست کردم که خودم و دیگری را در دردسر بیندازم. گاهیام فکر میکنم اصلاً من کسی نبودم که این تصمیم را گرفت. این اتفاق یک دومینو بود که ضربهیِ اولش را من نزدم. البته که میتوانستم جلویش را بگیرم اما آیا راهِ دیگری برایِ نجات وجود داشت!؟ نه. نه. نه.
گاهی ام فکر میکنم اصلاً تصمیمِ بدی نگرفتهام و دارم زیادی منفیبافی به خرج میدهم. یا زیادی حساسیت دارم و چیزهایِ کوچکی رویِ من تأثیراتِ بزرگ دارد. حالا زمانِ زیادی باقی مانده و همه چیز درست خواهد شد. رویِ برگهای نوشتم «یه خبر تو راهه نه به این بیرحمی / همه چیز خوب میشه اینو زود میفهمی»* و به دیوارِ اتاقم متصل کردم. اما هرکس که این آهنگ را شنیده باشد میداند که معنی ِ این جمله احتمالاً اصلاً مثبت نیست. گاهی فکر میکنم اگر اتفاقات آنطورِ بد بیفتد من قربانی شدهام، گاهی هم فکر میکنم قربانی گرفتهام. گاهی به سرم میزند فرار کنم اما فکر میکنم این قصاصِ پیش از گناه است و عینِ نامردی.
احساسِ ناکافی بودن دارم. شما اگر عزیزترین افراد زندگیتان غمگین بودند و هیچکاری نمیتوانستید انجام دهید چه احساسی داشتید؟ همین دو جمله برایِ کلِ وصفِ این موضوع بس است.
یکایک این احساسات هر صبح مرا از خواب بیدار میکنند و حتی در خوابِ من بیدار هستند. نه، قوی نیستند. فجایع ِ بزرگی نیستند. تنها مزمن و همیشگیاند. مثلِ جزر و مدِ آبِ دریا که صخره را ماسه میسازد.

* از آهنگِ «کسی که میخواستم باشم» از هادی پاکزاد
× عنوان از آهنگِ «قلبِ تو دریاست» مجید خراطها (حالا اگه انگشتِ اتهام نمیگیرید سمتم طرفای دوازده سالگی این ناله های ایرانی رو گوش میکردم)