And then she whispered, "How can you do this to me?"
خوب یادم میآید نه سالم بود، شب چهارشنبهسوری بود. مردها و پسرهای همسایه کندههای چوب و شاخههای خشک و روزنامههای باطله را میآوردند تویِ کوچه و میریختند تویِ آتیش تا روشن بماند و از رویش بپرند و بخندند. من اما نمیخندیدم. با ترس و بغض به روزنامهها که مچاله میشدند نگاه میکردم و آرزو میکردم چند دقیقه آن کوچهیِ لعنتی خالی شود تا بتوانم روزنامهها و شاخهها را از توی آتیش نجات دهم، قبل از اینکه خاکسترشان در هوا پخش شود.
آن شب سالها از آن چهارشنبه سوری گذشته بود. مهمان داشتم. همسایه بود. سالهای زیادی کنارش زندگی کرده بودم. زنی بود با لباسهای کهنه که همسرش مرده بود اما بچههایِ قد و نیم قدش از او - و شاید از نبودنِ او - به یادگار مانده بود.
و آن شب با بچههایش مهمانِ من بودند.
سر شام که نشستیم بچههای کوچک،دخترهای سه ساله و نه ساله و پسرهای نه ساله و ده ساله، طبقِ عادتِ بچهها شروع کردند به سر و صدا کردن و بازی کردن با وسایلِ رویِ میز تا غذا آماده شود. همین حین یکی از لیوانها از دستِ دختر بچهیِ سه ساله به زمین افتاد و ضربهیِ پایِ پسرِ ده ساله، باعث شد تا محکم با دیوار برخورد کند و کنارهاش ترک بزرگی بخورد. طوری که وقتی درونش کمی آب ریختم، آب از ترک خارج میشد و دیگر نمیشد در آن لیوان آب خورد.
میخواستم لیوان را به بچهها بدهم و بگویم یک نفر باید با آن آب بخورد چون لیوانِ دیگری در خانه نیست. اما همان موقع داشتند سرِ اینکه کدام لیوان برایِ کی باشد دعوا میکردند و دختربچهیِ شیش ساله با جیغ میگفت لیوانِ خوشگلتر باید برایِ او باشد. همان موقع مادرشان لیوان را از دستم گرفت و به کناری انداخت و گفت: «پیش میاد دیگه! حالا یکی دیگه میگیری!»
آن شب مهمانی تمام شد. چند هفته بعد موقعیِ خواب صدایِ گریهای شنیدم. اول فکر کردم صدایِ گریهیِ یکی از آن بچههاست که از دیوارِ کناری میآید اما کمی که دقت کردم فهمیدم صدا از درونِ خانه است. ترسیده بودم. شما هم اگر تنها بودین و صدایی درونِ خانه میشندید میترسیدین. بلند شدم و به سمت ِ آشپزخانه رفتم. چاقویِ تیزی برداشتم و دنبالِ منبع ِ صدا گشتم. داد زدم: «کی هستی؟!» اولش جوابی نیامد. دوباره داد زدم: «کجایی؟! جرئت داری بیا بیرون.» حرفی نمیزد اما صدایِ گریه که به نظر میرسید میخواست آن را خفه کند همچنان ادامه داشت.
برق را روشن کردم و بالاخره منبع صدا را پیدا کردم. لیوانِ شکسته هنوز گوشهیِ خانه افتاده بود. پرسیدم برایِ چه حرفی نمیزنی؟ میخواهی مرا بترسانی؟ گفت: «نه اما اگه تو من رو پیدا میکردی و به خاطر میآوردی دور میانداختی.» گفتم: «چنین قصدی نداشتم.» گفت: «من یک لیوانِ شکسته هستم و دیگر فایده ای نخواهم داشت.» از این بابت خودش را سرزنش میکرد.
از گوشهیِ دیوار برش داشتم و به آشپزخانه بردم و کنار بقیه لیوانها گذاشتم. گرد و خاکش را تکاندم و گفتم: «تو یک لیوانِ شکسته شده هستی. هنوز هم یک لیوانی. یک جوری ترمیمت میکنم.» کم کم بیشتر با هم حرف زدیم و او شد لیوانِ محبوبِ من. همیشه در او آب میریختم اما با اینکه بسیار میگشتم اما چسبی به بدنهاش نمیچسبید و هر بار نیمی از آب از لیوان خارج میشد و من دیگر بعدش در او یا لیوانِ دیگری آب نمیریختم تا آن خاطرهیِ تلخِ شکستن به یادش نیاید.
بیشتر روزها تشنه میماندم. پوست صورتم هم داشت رو به خشکی میرفت و دمایِ هوا هم گرمتر میشد. او دیگر باورش شده بود شکسته شدنش تأثیری در لیوان بودنش نداشته، شاید نوعی خودخواهی بود اما من تصمیمم را گرفته بودم. یک شب وقتی خواب بود باید برای همیشه جایِ دوری میگذاشتمش و برمیگشتم.
فهمیدم بعضیها برایِ همیشه از دست رفتهاند و اصلاً مهم نیست که در این موضوع کاملاً بیتقصیر باشند. این دردناکترین چیزی بود که فهمیدم.

آن شب او را جای دوری گذاشتم و موقعیِ برگشتنِ من بیدار شده بود. او که نمیتوانست دنبالم بیاید اما فریاد زد که من آدمِ خودخواهی هستم که به خاطرِ خودم او دور انداختم. او لیوان بود و تصوری از تشنگی ِ من نداشت. میدانم که حالا از آن آدمِ خودخواه که من باشم متنفر است اما مطمئنم او این را نمیداند که تنفرش از من بزرگترین هدیهیِ من به اوست. او به شبِ خودخواهی ِ من فکر میکند و من به روزهایی که بهخاطر شکسته بودنش از خودش متنفر بود.
× آهنگِ پست: Hate me از Blue octomber (متن کامل نیست)
A nervous bleeding in my brain (یه خونریزی احساسی توی مغزم)
An ounce of peace is all I want for you (همه چیزی که ازت میخوام یه ذره آرامشه)
Will you never call again? (دیگه هیچ وقت بهم زنگ نمیزنی؟)
And will you never say that you love me (و دیگه هیچ وقت بهم نمیگی عاشقمی)
Just to put it in my face? (تا فقط توی سرم بکوبیش؟)
And will you never try to reach me? (و هرگز تلاش نخواهی کرد به دستم بیاری؟)
Hate me tomorrow (فردا ازم متنفر باش)
Hate me for all the things I didn't do for you (برای همه کارهایی که برات نکردم ازم متنفر باش)
Hate me so you can finally see what's good for you (ازم متنفر باش تا بالاخره بتونی ببینی چی برات خوبه)
You were trying to stop the fight (تو سعی میکردی جنگ رو متوفق کنی)
You never doubted my warped opinions (تو هیچ وخ به افکار تابدار من شک نکردی)
On things like suicidal hate (مثلاً تنفر تا سر حد خودکشیم)
You made me compliment myself (تو باعث شدی از خودم تعریف کنم)
When it was way too hard to take (وقتی باورش کار سختی بود)
So I'll drive so fucking far away (پس من به یه جای دور میرونم)
That I never cross your mind (جایی که هیچ وقت به ذهنت نرسه)
And do whatever it takes in your heart to leave me behind (و هر کاری که لازمه تا قلبت منو پشت سر بذاره بکن)
And I held your face in my hand (و سرت رو توی دستهام گرفتم)
And then I fell down yelling, "make it go away!" (و بعدش یه حسی بهم میگه که «ولش کن تا بره!»...)
Just make a smile come back (یه لبخند بزن و برگرد)
And shine just like it used to be (و بدرخش جوری که باید )