یک خودکار نبود. یک بمبِ ساعتی بود. یک مدل که ثانیه‌شمارش فقط وقتی فشارِ دستِ یک نویسنده را حس می‌کرد جلو می‌رفت، کم می‌شد. کسی نمی‌دانست عددِ رویِ آن به چند رسیده، یا از ابتدا چند بوده. خودش هم نمی‌دانست. هیچ‌کس نمی‌دانست یک بمبِ ساعتی درونش دارد. خودش می‌دانست.

گاهی سعی می‌کرد خودش را به گوشه‌ای پرتاب کند. از هر جا به جایِ دیگری فرار می‌کرد. از جیبِ پیراهنِ پدرِ خانواده به کوله‌پشتیِ پسرِ کوچک‌شان. از آن‌جا به زیرِ شوفاژِ کلاس ِ مدرسه‌اش. جایی که دیگر کسی دستش نرسد. بعد یک پسربچه‌یِ دیگر برش می‎داشت و سرمشق‌هایش را محکم با آبی ِ آن می‌نوشت. گاهی سعی می‌کرد کمرنگ‌تر بنویسد تا شاید دوباره زیرِ شوفاژِ کلاس پرت شود، اما پسرکِ تپل فقط با شدتِ بیشتری به کاغذ فشارش می‌داد.

تیک تیکِ بمب درونِ سرش صدا می‌داد. نمی‌دانست عذابش از آن صداست، از ترسِ اینکه کی تمام می‌شود یا از وحشتِ مداومِ تمام نشدنش. می‌خواست فریاد بزند و برایِ همین، جوهرِ مشکی رنگش را به بیرون پرت می‌کرد. با یک دستمال دورش را تمیز می‌کردند، دستمالِ سفیدرنگ سیاه می‌شد و او دوباره استفاده می‌شد. گرچه حالا «آن خودکار» خرابه بود و کمتر استفاده می‌شد اما چنان از افکارش به خود می‌پیچید که صدایِ تیک‌تیک تندتر شده بود. نمی‌دانست این در فکرش اتفاق میفتد تا در واقعیت. اما می‌دانست حالا که آن بمب آنجاست، برایِ خلاصی از آن تنها یک راه دارد.

دختر بچه‌ای به سمتش آمد. «نه نه نه، به من دست نزن.» 

- «مامان می‌شه نقاشی بکشم؟» مادر اصلا به او گوش نمی‌کرد. به خودکارِ خرابی که در دستش بود اهمیتی نمی‌داد. سر تکان داد و به سمتِ آشپزخانه رفت. 

بومب.

مزه‌یِ تلخِ تندِ جوهر زبانِ بچه را می‌سوزاند و رویِ دیوار جوهر ِ قرمز پاچیده شده بود.