105 دقیقه
105 دقیقه تا آخر زندگیام باقی مانده. 105 دقیقه وقت، که هر لحظه از آن میتوانم تصمیم بگیرم پروسهی مرگم را متوقف کنم و یا به تماشای آن بنشینم. در 105 دقیقهی آخر زندگیام به چه فکر خواهم کرد؟
راستی مگر یک بار نمردم؟ مگر یک بار به تماشای مرگم ننشتم و تا عدم خودم را همراهی نکردم؟ چه سالی بود؟ چندم بود؟ یادم نمیآید. فقط میدانم یک روزِ برفی بود و بسیار خسته بودم.
وقتی برف میآید احساس میکنم خون در رگهایم منجمد میشود. احساس میکنم بدنم سرد و سردتر خواهد شد. راستش را بخواهید با کوچکترین سرما بدنم درد میگیرد، شاید هم بدنم درد نمیگیرد و روحم درد میگیرد از خاطرهی مریضی که جستجویی به دنبالِ هیچچیز دارد. آری من میگشتم و میدانستم چیزی را میخواهم، چیزی آنقدر بیهویت که به «هیچ» شبیه بود. آن روز هم میدانستم در مسیری هستم، میدانستم هر مسیر انتهایی دارد و میدانستم باید از آن جاده کوه را بالا بروم، به دنبالِ چیزی بیهویت، چیزی که شاید هرگز آن را نشناختهام.
105 دقیقه نبود، تقریباً چهار روز بود. اما بعید میدانم حتی 105 دقیقه برای من طول کشیده باشد. خونِ منجمد در رگهایم دیگر بدنم را یاری نمیکرد و میدانستم اگر حالا در این مکان توقف نکنم، زمان برایم متوقف خواهد شد. اتاقک کوچکی آنجا بود و با خستگیِ تمام درب ِ آن را باز کردم. گرما بود، اما نه استراحتی بود و نه آسایشی. تنها هزاران ترس از جنس «عدم کنترل» زل زده بودند به من. آلیس بودم در سرزمین عجایب که کلاهدوز برایم چای میریخت. میترسیدم دعوتِ لبخندِ گشادهی کلاهدوز را رد کنم، میترسیدم بگویم من آلیس هستم و متعلق به دنیایی غیر از دنیایِ این ملکهی عجیب و غریب، و ملکه برای حفظِ امنیتِ دنیایش سرم را ببرد. میترسیدم بمیرم. پس آلیس بودم و چای را جرعه جرعه سر میکشیدم.
اما آن اتاقک، هیچگاه امن نبود. اتاقکی وسترن بود که هر آن امکان داشت یک کابویِ اسلحهاش را دربیاورد و مستقیماً به مرگ دعوتم کند؟ نه. اتاقکی که در آن آنقدر اهمیت نداری که یک وسترن به دوئل دعوتت کند. تیرباران است و تو یکی از هزاران جسدِ بیهویتی هستی که رویِ زمین خواهد بود و تنها برایِ بو نگرفتنِ شهر لاشهاش برداشته میشود.
من تیر خورده بودم و تیر خورده کنارِ عزیزم نشسته بودم اما او فقط نگاه میکرد. من تیر خورده بودم و تیر خورده، به گوشهای خزیده بودم اما فقط نگاه میکردم. 69 دقیقه زمان باقی مانده بود و فایدهای نداشت هرچقدر که زخمم را فشار میدادم، 69 دقیقه به تماشا نشستم تا بمیرم.
و شاید فکر کنی هیچ راهی باقی نمانده بود و شبیهِ 105 دقیقهای که وقت هست تا انتخاب کنم، نیست. اما دیوانه من خالقِ آن داستان هستم و هر لحظه میتوانستم تیری از غیب به داستان برسانم. من انتخاب کنم ملکه سرم را نبرد و من انتخاب کردم فشردن زخمم بیفایده باشد.
در 69 دقیقهی آخر به چه فکر میکردم؟ مشخص نیست؟ متن را یکبارِ دیگر بخوان. به بیمقداریِ یکی از هزاران جسد میاندیشیدم. به بیارزشیِ این مرگ و یا درواقع آن زندگی و بیاحترامیِ جسدی که تنها برای بو نگرفتنِ شهر برداشته خواهد شد، آنقدر بیاحترام است که «لاشه» صدایش میزنند.
در 105 دقیقهی آخر هم به همین میاندیشم. به اینکه چقدر بیاحترام بودم، چقدر بدنم را در دستانتان بیاحترام دیدم و چقدر تصمیماتم را در دنیایتان هتک حرمت کردید. چقدر به خصوصیترین زوایایم سرک کشیدید، آنگاه که نمیخواستم به من خوراندید و آنگاه که خواستم پوشیده باشم، عربانم کردید و به میدان شهر کشیدید و گفتید: «نگران نباش، تو یکی از هزارانی، چیزِ بزرگی نیست.» و بزرگ همین بود که من «یکی از هزاران» جسد که چون زیادند، دیگر بزرگ نیستند. شما حتی مقدارِ من را بیاعتبار کردید، انگشتانم را بیاراده کردید و با کشیدنِ لبخندی اجباری، لبهایم را بیاختیار کردید.
من خالقِ این داستان نیستم. این داستانِ من نیست و جز آن لبخند که نمیدانم گونههایم به دستانِ من بریده شد یا شما، دستی در آن ندارم. 105 دقیقه به این میاندیشم و آنگاه تصمیم مشخص خواهد بود. من آنقدر جسدم -حتی پیش از مرگ- بیمقدار شده است که کسی به آن نیندیشد، اما شما چطور؟ نه بعد از 105 دقیقهی من، قبل از 105 دقیقهی خودتان، به چه خواهید اندیشید؟