می‌خواهم رازی را به شما بگویم. دیشب از خانه بیرون رفتم تا کمی قدم بزنم. آن‌قدر غرق افکارم بودم که کم کم از مسیر جاده منحرف شدم و در جنگل گم شدم. باران می‌آمد و گیج و سردرگم بودم. حتی آن‌قدر حوصله نداشتم تا دوباره راه خانه را پیدا کنم. از دور آتشی دیدم و به سمت آن رفتم، به امید اینکه کس دیگری نیز در جنگل باشد و در آن ملال، هم‌صحبتی پیدا کنم. 

و چندی بعد، باورم نمی‌شد چه هم‌صحبتی پیدا کردم... مردی با صورتی تراشیده در لباس خلبانی و با کلاه خلبانی بر سر، کنار آتش نشسته بود. به نظر می‌رسید هواپیمای فرسوده و شکسته‌ای نیز در چند متریِ پشت او افتاده است اما نور آتش به قدر کافی فضا را روشن نمی‌کرد. نگاهی به من انداخت و با لحنی خون‌سرد گفت: «آنتوان هستم، آنتوان اگزوپری». در مقابل این معرفی، دیگر اهمیتی نداشت من چه کسی هستم، با این حال خودم را از روی ادب معرفی کردم و کنار آتش نشستم. 

من قلم و نویسندگی او را خوب می‌شناختم و علاقه داشتم تا پیش از کتاب‌هایش، در مورد خودش صحبت کنیم اما آنتوان برحسب عادت صحبت را به «شازده کوچولو» کشید و گفت: «می‌دانی چطور این ایده به سرم زد؟» بی‌درنگ پاسخ دادم: «از واقعیت. او را دیده‌ای.» آنتوان که جا خورده بود، کمی به اطراف نگاه کرد و پرسید چطور این را می‌دانم. مجدداً بی‌رنگ گفتم که چون من هم شازده را دیده‌ایم.

آنتوان یک روزی بود که به سیاره‌ی من آمده بود اما آن زمان آن‌قدر سیاره‌ام بارانی و آشفته بود که چندان متوجه‌ی ویژگی‌های آن نشده بود. با این حال من دوست داشتم آن چه را که باید بنویسد، به او نشان دهم. به او گفتم: «می‌دانی من و شازده در مورد چه چیزی صحبت کردیم؟» پاسخ‌ داد که مشتاق است بداند. گفتم: «گل‌ها و روباه‌ها.»

- آنچه شازده به راستی دوست می‌دارد.

گفتم: «بله اما من برای تو سوالی مطرح می‌کنم که برای شازده مطرح کردم. شازده از درک آن عاجز بود اما تو باید بتوانی پاسخی تسکین‌بخش به من بدهی.» آنتوان گوش می‌داد. ادامه دادم: «گل زیباست؟» گفت: «قطعا هست.» پرسیدم وقتی گفتم «گل» به چه چیزی فکر کردی؟ و او گفت: «مفهوم گل.» پرسیدم: «مفهوم گل چیست؟» و او شروع به توصیف ویژگی‌هایی کرد که با هر گلی می‌تواند سازگار باشد. سخن را دوباره به شازده کشاندم: «اما می‌دانی شازده در جواب این سوالم چه گفت؟» آنتوان به خوبی پاسخ را می‌دانست: «او گل خودش را توصیف کرد». 

گفتم: «آنتوان تو به سیاره‌های زیادی سفر کرده‌ای، رنج را بسیار دیده‌ای و مرد مستی را که بیشتر می‌خورد تا بیشتر فراموش کند که مست است. اما جای داستان من در نوشته‌های تو خالی است. نمی‌دانم توانسته ویژگی این سیاره را بفهمی یا نه، اما من به تو می‌گویم. هیچ چیز در اینجا بی‌نظیر نیست. در ازای هر گل، گل‌هایی کاملاً شبیه به آن است و در ازای هر روباهِ اهلی، هزاران روباره که همان‌طور اهلی می‌شود. می‌دانی شازده کوچولو گل خاص خودش را داشت. تو... تو قطعا در سیاره‌ات چیز مخصوصی داری که حس مخصوصی به تو القا کند... اما اینجا، اینجا منحصر به فرد بودن، به تباهی رفته است. آنتوان من آشفته‌ام و حتی تمام مستی‌ها مشابه هم‌اند! آنتوان رنج مرا می‌فهمی؟»

آنتوان برای تائید سر تکان داد. از او پرسیدم که آیا داستان مرا نیز خواهد نوشت؟ گفت که متاسف است اما پایان داستان‌نویسی او پیش از این سر رسیده، بعد رفت و مرا آزرده کرد. چندی بعد، در شب بارانی دیگری من با نویسنده‌ی دیگری رو به رو شدم که به او از رنجم گفتم و گفت که پایان داستان‌نویسی او پیش از این سر رسیده و بعد رفت و مرا آزرده کرد.